حكيم ابوالقاسم فردوسى
449
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
خود نشستند . آن گاه به ياران گفت : مرا شاه فرموده است كه چون رستم را ببينم دستش را به بند در آورم و از خوار و آزار كردنش نپرهيزم . اما من فرمان پدر را كار نمىبندم از آن كه رستم ايران زمين را به تيغ خود از بديها پيراسته و سرفراز و آبادان كرده است . فرستادهاى خردمند و با دانش و زبان آور نزد او مىفرستم ، و وى را نزد خود مىخوانم اگر آمد و رها كرد دستش را ببندم و پيش شاه برم هرگز بر او خوارى و ستم روا نمىدارم . فرستادن اسفنديار بهمن را به نزد رستم آن گاه بهمن را پيش خواند و گفت تنت را به ديباى چينى بياراى افسر خسروى بر سر بنه و همانند گردنكشان پيش رستم برو . چون به او رسيدى درود ما را به او برسان و به آهستگى و گرمى به او بگو : كه چندين بزرگى و گنج و سپاه * گرانمايه اسبان و تخت و كلاه ز پيش نياكان ما يافتى * چو در بندگى تيز بشتافتى تو در ديرزمانى كه لهراسب بر ايران زمين پادشاهى مىكرد هرگز به بارگاه او نرفتى و چون پادشاهى را به گشتاسب سپرد هرگز از شاهِ نو ياد نكردى ، و نامهاى به وى ننوشتى به درگاهش نشتافتى و او را شهريار نخواندى . از آن گفتم اين با تو اى پهلوان * كه او از تو آزرده دارد روان گرانى گرفتستى اندر جهان * كه دارى همى خويشتن را نهان يك روز از بسيارى خشم به روز سپيد و شب لاجورد سوگند ياد كرد كه تا ترا دست بسته به درگاه خود نبيند آرام نگيرد . اكنون من آمدهام تا دستت را ببندم ، و به درگاه او ببَرم . اگر دست بسته نزد او بيايى سوگند ياد مىكنم كه نگذارم به تو گزند رساند . پشوتن گواه است بارها كوشيدم كه خشمش را بنشانم و نتوانستم . رسيدن بهمن به نزد زال بهمن چون سخنان اسفنديار را شنيد از هيرمند گذشت . ديدهبانان چون وى را ديدند سران زابل را آگاه كردند . در زمان زال زر كمند به فتراك افگند ، گرز بر دست گرفت ، بر زين نشست و سوى سوار روانه