حكيم ابوالقاسم فردوسى
25
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
سه روز اندرين كار شد روزگار * سخن كس نيارست كرد آشكار روز چهارم ضحاك از خاموشى موبدان و خوابگزاران بىتاب شد ، و به آنان گفت : يا خوابم را چنان كه دانيد تعبير كنيد ، يا همه را بر دار خواهم كرد . همه سر به زير افگندند و پاسخ نيارستند گفت . ميان آن نامداران بسيار هوش ، زيرك از همه خردمندتر و بىباك تر بود . دلش به جوش آمد و گفت : اى پادشاه بدان كه هر كس از مادر بزاد دير يا زود خواهد مرد . تو نيز مرگ را شايى . سر از باد غرور و نخوت پرداخته كن پيش از تو جهان داران بسيار بودند . هر كس روزگارى چند گذراند و جاى به ديگرى سپرد . اگر چون بارهاى آهنين پاى بر جاى باشى روزگار ترا مىسايد . بدان كه روز عمرت به شبانگاه آمده است ، و كسى كه مقدر است بر جاى تو نشيند به زودى سر و بختت را به خاك درمىآورد . پندارم كه نامش فريدون باشد . هنوز از مادر نزاده است . پس از اين كه پا به گيتى نهاد اندك اندك تناور و زورمند مىشود با گرز گاوسر ترا از پاى درمىآورد ، و در كوه دماوند به بندت مىكشد . ضحاك گفت : از من بر او چه ستم رفته و از چه كين من در دلش جا گرفته است ؟ زيرك گفت : اگر نيك بنگرى هيچ دشمنى بىسبب نيست . فريدون پسر آتبين است پدر او را كشتى و مغز سرش را خوراك ماران دوش خود كردى . افزون بر اين برمايه گاوى را كه دايهء اوست تبه گردد آن هم به دست تو بر * بدين كين كشد گرزهء گاوسر به شنيدن اين سخنان بيم انگيز پر نهيب هوش از سرِ ضحاك رفت و از تخت به زير افتاد . زيرك فرصت را غنيمت شمرد و از بيم گزندِ آن جاهل دروغزن بيدادگر گريخت . وقتى ضحاك به هوش آمد بر تخت نشست و كسانى را به هر شهر و ديار به جستجوى فريدون فرستاد از آن كه