حكيم ابوالقاسم فردوسى

436

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

اول دو گرگ يكى نر ، يكى ماده كه هر يك چون پيل زورمند است سر راه را مىگيرند . اين دو گرگ مانند گوزن شاخ دارند و دو دندان به كردار پيل . روز ديگر چون خورشيد سر زد اسفنديار و سپاهيانش رو به راه هفت خوان نهادند . سپهبد سپاه را به پشوتن سپرد ، خود پيش راند و گفت : منم پيش رو گر به من بَد رسَد * بدين كهتران بد نيايد سزَد چون به جايگاه دَدان رسيد ، گرگان چون دو پيل به وى حمله‌ور شدند . اسفنديار كمان را به زه كرد ، و چندان تير بر آنان زد كه هر دو سست شدند . سپس سَرِشان را به شمشير جدا كرد . آن گاه جايى پاك جست ، به نيايش يزدان يگانه پرداخت ، و همى گفت كاى داورِ دادگر * تو دادى مرا زور و فرّ و هنر خوان دوم كشتن اسفنديار شيران را چون پشوتن و سپاهيان بدان جا رسيدند خوانى رنگين آراستند . سپهبد از گُرگسار پرسيد : در خوان ديگر چه پيش مىآيد ؟ گُرگسار جواب داد در منزل ديگر شيرى مهيب پديد مىآيد كه نهنگ با او بر نمىتابد ، و عقاب گرچه در پرواز دلير است بر راه او از بيم نمىپَرَد . چون شب در رسيد به فرمان سپهبد ، سپاهيان از آن جايگاه راه برگرفتند . به شبگير دو شير خشمگين يكى نر ، يكى ماده نمايان گشتند . دگر بار اسفنديار سپاه را به پشوتن سپرد ، و خود به سوى شيران تاخت . چون به آنها رسيد نُخُست با شمشير شيرِ نر ، و سپس شير ماده را كشت . آن گاه يزدان را نيايش كرد . سپس نزديك خرگاه و پرده سراى آمد و به گرگسار گفت : خوان سوم ، كشتن اسفنديار اژدها را فردا چه پيش مىآيد ؟ گرگسار پاسخ داد : فردا اژدهايى بر سر راه پديدار مىآيد كه به تن كوهى از سنگ خارا مىنمايد و از كامش آتش سر مىكشد . سپهدار فرمود گردونه‌اى سنگين از چوب ساختند ، بر گِردَش تيغهاى برنده نشاندند . روز ديگر چون خورشيد سر زد ، سپاه را به پشوتن