حكيم ابوالقاسم فردوسى
437
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
سپرد ، گردونه را به دو اسب زورمند بست ، خود بر آن نشست ، و سوى اژدها رو نهاد . چون اژدها از دور بانگ گردون و صداى پاى اسبان را شنيد چون كوهى سياه از جاى جنبيد دهانش را مانند غارى گشود ، آتش از كامش زبانه مىزد . چون اسفنديار آن شگفتى ديد به يزدان پناهيد . اژدها اسبان ِ گردونه را فرو بُرد ، اما تيغهاى گردون در آخرِ دهانش گير كرد . نه مىتوانست بيرون بياورد و نه درست فرو برد . سست و بىحال شد . در همان هنگام سپهبد با شمشير مغزش را پريشان كرد . دودِ زهرش پراگنده شد ، و اسفنديار از آن بيهوش گشت . چون پشوتن با سپاه آن جا رسيد ، و وى را بيهوش ديد ، پنداشت كه او را بدى روى داده است . سپاهيان از اسب پياده شدند و فغان برداشتند . پشوتن بر سر و رويش گلاب افشاند . بسى برنيامد كه جهان جوى چشم باز كرد و گفت : زخم اژدها بر من نرسيد ، از دود زهرش بىتاب و بيهوش گشتم . آن گاه سر و تن شست ، جامهء نو پوشيد ، و او و سپاهيان يزدان پاك را نيايش كردند . از آن كار پر درد شد گرگسار * كجا زنده شد مرده اسفنديار خوان چهارم ، كشتن اسفنديار زن جادو را سپهبد بر لب آب سرا پرده زد و سپاهيان گرداگردش خيمه بر افراشتند ، و به گرگسار گفت : منزل بعد چه پيش مىآيد ؟ مرد تورانى گفت : فردا چون در منزل ديگر فرود آييم ، زن جادويى بر تو درود مىگويد . او تواناست كه بيابان را دريا كند ، و از اين جادوگريها بسيار تواند . به چيره شدن بر گرگ و شير و اژدها غرّه مشو و باز گرد ، كه اين زن جادو پتيارهاى خطرمند است . سپهبد گفت : به يارى خداى يكتا زن جادوگر را نيز نابود مىكنم . چون شب در آمد سپاه را به حركت درآورد ، و آن گاه كه خورشيد گيتى را به نور خويش روشن كرد سپاه را به پشوتن سپرد و خود رو به راه نهاد . چون لختى راه پيمود به بيشهاى رسيد چون بهشت . به هر جا جويهاى آب چون گلاب روان بود . بر لب چشمهاى