حكيم ابوالقاسم فردوسى

432

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

حمله بردن به ايران را داشتند ؟ او به گفتار گُرزَم گمراه شد ، و بر كشور و مردم اين همه بيداد رفت . امّا تو دردمند مباش ، و به داده رضا بده . زخم من درمان پذير نيست ، و به زودى به ديگر سراى مىروم . تو زنده و بَرومند بمان كه مايهء اميد كشور و مردمانى . در اين واپسين دم زندگى آرزو دارم كه پيوسته مرا به ياد آرى . چون اين سخن به پايان برد جان سپرد . اسفنديار جامه بر تن دريد . گريست . رو سوى آسمان كرد و گفت : اى يزدان يگانه ، مرا يار و رهنماى باش تا كين فرشيدورد را از ارجاسب بگيرم . آن گاه جسد بىجان برادر را بر زين اسب بست از هامون به كوه بلند شد و خطاب به او گفت : چگونه دخمه‌اى شايسته براى تو بر پا دارم . نه سيم است با من نه زرّ و گهر * نه خشت و نه آب و نه ديوار گر آن گاه به جايى رسيد كه از كُشتهء ايرانيان روى زمين پوشيده بود . ميان كشتگان جسد گُرزَم را ديد . به كشتهء او گفت : اى زشت‌كار بد روزگار ، تو به دروغ‌گوييهاى خود فروغ پادشاهى را بردى در پيشگاه يزدان پاك تو بايد پاسخ كسانى را كه در اين جنگ كشته شده‌اند بدهى . سپس گريان از آن دشت شوم گذشت ، و به انبوه سپاه تركان رسيد ، و از خندقى ژرفناك كه تركان به دور كوه كَنده بودند به چاره گذشت . رسيدن اسفنديار بر كوه به نزد گشتاسب هشتاد مرد طلايه‌دار تركان راه را بر او گرفتند . گفت : به كهرم خبر داده‌اند كه اسفنديار از ميان شما به كوه بر شده ، و شما راه را بر او نبسته‌ايد . مرا فرستاده كه به شمشير سَر شما را برگيرم . بدين سخن ناگهان تيغ در آنها نهاد . بسيارى را كشت ، و از آن جا پيش شاه رفت . چون پدر را ديد بر او نماز برد . گشتاسب كه از بدِ روزگار داغها بر دل داشت به مهربانى روى پسرش را بوسيد ، و از او پوزش خواست كه گُرزَم بدانديشِ بدخو وى را گمراه ، و به فرزندش وى را بدبين كرده است و گفت : من با يزدان پاك پيمان بسته‌ام كه چون بازآيى تخت و تاج پادشاهى را به تو بسپارم و