حكيم ابوالقاسم فردوسى
433
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
خود در پرستشگاهى به نيايش يزدان ِ پاك بپردازم اسفنديار جواب داد : كنون آنچه بد بود بر ما گذشت * گذشته همه نزد من باد گشت و اكنون مرا جز كين خواهى ارجاسب انديشهء و آرزويى نيست . از روى ديگر مردان سپاهى چون آگاه شدند كه اسفنديار از بند گران رها شده و نزد پادشاه آمده است ، گروه گروه به وى پيوستند . اسفنديار به ايشان گفت : اى نامداران خنجر گذار ، اكنون جنگ با ارجاسب بدكنش را آماده باشيد و آنان جواب دادند : همه پيش تو جان گروگان كنيم * ز ديدارِ تو رامش جان كنيم از سوى ديگر چون خبر به ارجاسب رسيد كه اسفنديار از بند رها گشت ، و در راه بازگشتن پيش پدر بيشتر طلايهداران را كشت دردمند شد . پر مايگان و سران سپاهش را خواند و گفت : پندارم كه روزگار سروَرى و شادى و رامش و آرامش ما به پايان رسيده ، از اين كه اسفنديار از بند رها گشته است و با ما سرِ جنگ دارد . از تركان هيچكس همتاى او نيست ، و اگر درنگ كنيم و بر ما بتازد ، يك تن از ما را زنده به جاى نمىگذارد . مصلحت اين است به توران باز گرديم . آن گاه آنچه را از تاراج بلخ به دست آورده بود به كهرم سپرد و او با چهار برادرش بارها را بستند و راهى توران شدند . در اين ميان گرگسار كه تركى بدنام و دلير بود پيش ارجاسب آمد و به دو گفت كاى شاه توران و چين * ز يك تن مَزَن خويشتن بر زمين چرا از سپاهى خسته و كوفته و بخت آشفته چنين در بيمى ؟ اسفنديار كيست كه سپاهيانت را از او مىترسانى ؟ اگر به جنگ با ما برخيزد ، من او را هلاك مىكنم . ارجاسب به شنيدن اين سخنان قوىدل شد ، و گفت : تو ، اگر اين كه گفتى بجا آوردى سپهبدى لشكرم را به تو مىدهم ، و از مال و خواسته بىنيازت مىكنم .