حكيم ابوالقاسم فردوسى

23

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

چاره‌گرى را همداستان شدند كه داوطلب خواليگرى شاه شوند و زان پس يكى چاره‌اى ساختن * ز هر گونه انديشه انداختن مگر زين دو تن را كه ريزند خون * يكى را توان آوريدن برون بدين اميد هنر خواليگرى را نيكو آموختند . پس آنگاه به خورشخانهء سلطان درآمدند . وقتى فراهم كردن غذاى مارهاى دوش ضحاك به آنان سپرده شد ، ارمايل و گرمايل هر روز كه گماشتگان شاه دو جوان را به خورشخانه مىكشاندند تا مغز سرشان خورش ماران شود يكى از آن دو را در نهان رها و به او سفارش مىكردند از شهر برون شود . به جاى مخ او از مغز سر گوسفندى را به مغزِ سرِ آن جوان ديگر مىآميختند و خورش ماران مىكردند . از اين گونه هر ماهيان سى جوان * از ايشان همى يافتندى روان وقتى عدهء از مرگ رستگان به دويست مىرسيد خورشگران به قدر كافى بز و ميش به ايشان مىدادند تا شبانى كنند و روزگار به آرامى و فراخى معيشت بگذرانند . كُردان از تخمهء آن آزادگانند كه زندگى در دامان طبيعت را بر ماندن در شهرها برتر مىشمارند . اندر خواب ديدن ضحاك فريدون را چون چهل سال بدين گونه از پادشاهى ضحاك گذشت شبى به خواب ديد كه از كاخ شاهنشهان سه مرد جنگى پديد آمدند . آن كه از دو ديگر به سال كمتر بود بر آن دو سر بود . فرّ كيانى از چهره‌اش مىتافت . كمر بستن و رفتنش شاهوار بود ، و در چنگ گرزى گاوسار داشت . او ناگهان بر ضحاك تاختن آورد . به گردنش پالهنگ نهاد ، و وى را كشان كشان به كوه دماوند برد و در بند كرد . ضحاك چنان در هراس افتاد كه در عالم خواب بانگى خوفناك بركشيد . ارنواز و شهرناز كه در كنار او آرميده بودند به بانگ درشتِ او از خواب برانگيخته شدند .