حكيم ابوالقاسم فردوسى

22

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

صد سال از ديده‌ها نهان بود . به تلخى و نامرادى زيست و پس از اين مدت آوارگى از بخت بد به دست ضحاك گرفتار آمد . شاه ماردوش او را با ارّه به دو نيم كرد و دوران بختيارى او پس از هفتصد سال زندگى به سرآمد . ضحاك پادشاهى ضحاك هزار سال بود در دورهء پادشاهى ضحاك كردار فرزانگان از ميان رفت و كشور به كام فرومايگان و ديوانگان شد . هنر و مردمى خوار و پتيارگى و جادويى ارجمند شد . راستى و درستى و رادى و بزرگوارى نابود و پستى و تبه كارى كشور گير شد . دست ستمگران و پليدان بر مردمان دراز گرديد ، و هيچ كس از بيم كشته شدن جرأت نداشت غم دل جز به راز ، در مكانى خلوت ، با نزديك ترين كسان خود بگويد . اختيار جان و شرف بزرگزادگان و دانايان به دست عده‌اى دزد و نابكار كه در لباس سربازان و پاسداران ضحاك خون آشام درآمده بودند افتاده بود . خادمان ضحاك پردهء عفاف دوشيزگان را به عنف مىدريدند ، و به بهانه‌هاى كوچك زنان را شكنجه مىكردند ، و حرمتشان را بر باد مىدادند . تبه كارى به جايى رسيد كه ضحاك خون آشام شهرناز و ارنواز خواهران جمشيد را به قصر خويش كشاند و بپروردشان از ره جادويى * بياموختشان كژى و بدخويى خورشگر شاه هر شب دو مرد جوان ، خواه از تخمهء پهلوانان و خواه از تخمهء كهتران به زور و ستم به ايوان او مىبرد ، سرشان را مىبريد و مىشكافت و مخ آنان را خوراك ماران دوش او مىكرد . مردم از بيم كشته شدن خاموش مانده بودند همه سر به گريبان اندوه و درد فرو برده بودند هيچ كس را ياراى دادخواهى نبود ، و جز خدا دادرسى نداشتند . مگر دو آزاده مرد پاك دين يكى ارمايل و ديگرى گرمايل