حكيم ابوالقاسم فردوسى

414

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

كرده‌ام . آن دو بر گشتاسب آفرين خواندند ، و چون به جايگاه خود بازگشتند اَهرَن خواسته و گرانمايه اسبان آراستهء بسيار به وى پيشكش كرد ، اما گشتاسب جز يك اسب و يك تيغ چيزى نگرفت . سپس شاهزاده خرم و شادان پيش كتايون رفت . از روى ديگر اَهرَن گردونه‌اى كه با گاو كشيده مىشد به كوه برد . تن اژدها را در گردونه گذاشت و به درگاه قيصر برد . قيصر و مردمان بر اَهرَن آفرين خواندند و قيصر دختر كوچكش را به اَهرَن داد . هنر نمودن گشتاسب در ميدان قيصر برابر ايوان خود ميدانى خوش منظر ساخته بود كه دو دامادش ميرين و اَهرَن در آن جا چوگان مىزدند ، تير اندازى مىكردند ، و قيصر به تماشاى آنان شاد مىشد . روزى كتايون به همسرش گفت : از تنها به خانه نشستن و غم و اندوه خوردن ترا چه حاصل ؟ در روم دو مهتر بودند يكى گرگ مهيبى ، و ديگرى اژدهايى دمان را كشت ، و داماد پدرم شدند آن دو با گروهى از بزرگان و مردمان در ميدان قيصر چوگان بازى مىكنند و او را سرگرم مىدارند تو نيز به آن جا برو و به نظاره بنشين ، باشد كه ساعتى غم از دلت بيرون رود . به دو گفت گشتاسب كاى خوب چهر * ز قيصر مرا كى بود داد و مهر ترا با من از شهر بيرون كند * چو بيند مرا ، مردمى چون كند ؟ و ليكن ترا گر چنين است راى * نپيچم ز راى تو اى رهنماى آن گاه بر اسب نشست ، به ميدان رفت ، و به نظاره ايستاد . سپس گوى و چوگان گرفت به ميدان درآمد ، و چنان در چوگان بازى و تير اندازى هنرنمايى كرد كه همگان از شگفتى انگشت به دندان گزيدند . قيصر بر چنگ و يال و ركيب وى نگه كرد و پرسيد : اين سوار