حكيم ابوالقاسم فردوسى
415
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
كيست ؟ گُردان بسيار ديدهام ، امّا هرگز سوارى بدين چابكى و دليرى و هنرمندى نه ديدهام ، و نه شنيدهام ! او را نزد من بخوانيد تا بپرسم نژاد از كه دارد و از كجا بدين شهر درآمده است . وى را پيش قيصر آوردند . به او گفت : نامت چيست نژادت از كيست و از چه شهرى ؟ گشتاسب جواب داد : من آن جوان بيگانه و خوارم كه قيصر به مكافات اين كه دخترش كتايون مرا به همسرى خويش برگزيد ، من و او را از شهر بيرون كرد . من آنم كه گرگ خونخوار را در بيشه ، و اژدهاى دمان را بر سر كوه كُشتم و هيشو گواه است ، و دندانهاى گرگ و اژدها كه به خانهء من است گواهى ديگر . اگر قيصر باور نمىكند از هيشو بپرسد ، مدتى دراز بر آن نگذشته است . چون هيشو راستى را بازگفت و شاهزاده دندانهاى گرگ و اژدها را نمود قيصر سخنش را باور كرده و پرسيد : اكنون كتايون كجاست ؟ و همان دم بر باره نشست ، نزد دخترش آمد ، او را بسزا نواخت ، و گفت : از شوهرت بپرس كه آرام و شهر و نژادش كجاست ؟ چنين مىنمايد كه از گرانمايگان و گوهرش از شاهان است . كتايون جواب داد : بارها از او پرسيدهام ، مىگويد : نامم فرخزاد است ، اما از شهر و نژاد خود سخن بر زبان نمىآورد . قيصر وى را بر تخت زرين نشاند و فرمان داد همگان فرمانبرش باشند . نامهء قيصر به الياس و باژ خواستن از او چون روزگارى سپرى شد قيصر به الياس مهتر خَزَر نامه كرد كه سالى چند است باژ و ساو نمىدهد اگر همهء آنچه را كه بايد با چند تن گروگان از نزديكان خود نفرستد ، فرخزاد با سپاهيان بسيار به خزر مىتازد تا سراسر كشورش را تاراج و ويران كند . الياس پاسخ داد : اگر من از روم باژ و ساو نخواهم قيصر بايد بسى سپاسگزار و شادان باشد . به فرخزاد مناز كه اگر كوهى از آهن باشد