حكيم ابوالقاسم فردوسى

385

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

پندم سرپيچى كنى و همچنان بر سر كين باشى جنگ را آماده باش . آمدن جهن به پيام افراسياب شاه وقتى پيام افراسياب را از زبان جهن شنيد پاسخ داد : به افراسياب بگو يزدان ِ پاك همهء اسباب سرورى از گنج و سپاه مرا داده است . ترا چند خواهى سخن چرب هست * به دل نيستى پاك و يزدان پرست زبان پر ز گفتار و دل پر دروغ * بر مردِ دانا نگيرد فروغ تو سياوش را كه به زينهار تو آمده بود كشتى ، بر مادرم ستمهاى سخت كردى . جز تو چه كسى دخترش را كشان كشان از پرده سراى به انجمن آورده و گفته چندان بر او تازيانه زنند كه بچه بيفگند . پس از آن كه به خواست پروردگار از مادر زادم مرا به شبانان سپردى و خورشم شير بز كردى . تو همانى كه برادرت اغريرث را كه نيك خواهت بود دو نيمه كردى و گردن نوذر را زدى . اگر بخواهم بديها و ستمهايت را بشمارم عمرم بسر مىرسد و شرح زشت‌كاريهايت تمام نمىشود . اكنون بر اين اميدى كه فريب بخورم و سخنانت را باور بدارم ؟ از اين پس مرا جز به شمشير تيز * نباشد سخن با تو تا رستخيز پاسخ دادن كيخسرو جهن را آن گاه شهريار تاجى زبرجد نگار ، دو گوشوار و طوقى زرين به جهن بخشيد و وى را بازگرداند . افراسياب به شنيدن جواب كىخسرو دلش پر درد و سرش پر شتاب شد . روز ديگر شاه ، رستم و گستهم و گودرز هر يك از سويى شهر را سخت در حصار گرفتند دورِ آن را خندق كندند دويست عرّاده و منجنيق گرداگردِ آن نصب كردند و ستونهاى چوبى اندوده به قير و نفت آماده ساختند . چون نبرد آغاز شد از چهار سو به بارهء شهر سنگ و آتش درافگندند . در اين ميان شهريار روى به خدا كرد . ناليد و همى گفت كام و بلندى ز تست * به هر سختى اى يارمندى ز تست اگر داد بينى همى راى من * مگردان از اين پايگه پاى من