حكيم ابوالقاسم فردوسى
386
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
نگون كن سرِ جاودان را ز تخت * مرا دار شادان دل و نيكبخت سرانجام قسمتى از ديوار باره فرو ريخت ، و بسيارى از تركان كه بر آن بودند به زير افتادند . سپاهيان ايران از آن رخنه به درون دِژ در آمدند . چون افراسياب از فرو ريختن قسمتى از باره آگاه شد سخت دژم و دردمند گشت ، و از سر نااميدى گرسيوز و جهن را آواز داد اگر در باره رخنه افتاد از شمشير حصار بسازيد . تورانيان بدين فرمان پايدارى را آماده شدند . اما چون رستم بر ايشان حمله برد از سپاه توران بسى كشته شدند ، و گرسيوز برادر افراسياب و پسرش جهن نيز به دست پيل تن گرفتار آمدند . گريختن افراسياب از گنگ به شنيدن اين خبر افراسياب گريان گشت . بر بارهء كاخش شد و چون دو بهره از سپاهيانش را كشته ديد دل از پادشاهى بريد ، و از راهى پنهان كه از زير زمين كاخ به بيرون دِژ مىپيوست با دويست تن از خاصانش گريخت . چون كىخسرو به ايوان افراسياب رسيد چندان كه جستجو كرد وى را نيافت . در شگفت شد و به سران سپاه گفت : مبادا بر پوشيده رويان شاه توران بىحرمتى و ستم رود . سپاهيان چون اين فرمان شنيدند به يكديگر گفتند : كه كىخسرو ايدر بدان سان شدست * كه گويى بر باب مهمان شدست همى ياد نايدش خون ِ پدر * بريده به خنجر به بيداد سر همان مادرش را كه از تخت و گاه * ز پرده كشيدند يك سو به راه چرا كاخ افراسياب را بر سر كسان او ويران نمىكند ، و دمار از روزگارشان برنمىآورد ؟ پند دادن كيخسرو ايرانيان را شاه چون از گفتار ايرانيان آگاه شد خردوران و سران سپاه را گفت : سپاهيان را بياموزيد و پند دهيد كه پرخاشگرى به هر جا شايسته و پسنديده نيست از آن كه روزگار با هر كس بدى و جفا گسترى تواند كرد ، و چون همسر و دختران افراسياب آوردند مردمان پنداشتند كه شاه سرِ آنان را بخوارى خواهد بريد . پردگيان شرمگين و دردمند كنار