حكيم ابوالقاسم فردوسى
380
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
دردهاى كهن آگنده است . بر آن سرم از هيچ خطر بيم نكنم و با او به جنگ تن به تن بكوشم . سران سپاه و بخردان گفتند : اين راى درست نيست افراسياب مردى بدانديش ، بدخو ، فريبكار و فسون ساز است . بر اين مراد شيدهء تيز خشم را فرستاده كه به سخنان تلخ و ناهموار خشم ترا برانگيزد و با شهريار نبرد كند تو بر تيزى او دليرى مكن * از ايران و از تاج سيرى مكن به آورد گستاخ با او مگرد * نبايد كه ما نيم با رنجِ و درد اگر شيده به دست تو كشته شود ، يكى از دليران تورانيان كم شده ، اما اگر خداى ناكرده تو به دست او هلاك شوى شهر و بر و بوم ايران ويران و تباه مىشود ، و يكى از ما زنده به جاى نمىماند . اگر با افراسياب آشتى جويى هر شهرى را كه خواهى به ايران مىدهد و اسبان و گنج و درمهايى را كه سياوش با خود برده به ما باز مىگرداند . آن گاه پيروزمند و شادان به ايران باز مىگرديم . رستم راى آنان را نپسنديد ، از آن كه هنوز از كشته شدن سياوش سخت اندوهگين بود . از روى ديگر شهريار از انديشه و راى بزرگان دژم و ناخرسند گشت . خيره به ايشان نگريست و گفت : چگونه مىتوان پس از تحمل اين همه رنج لشكركشى با دشمن خونخوار كه چندان بر ما ستم كرده ره آشتى بپرسيم ؟ مگر تورانيان ايرج بىگناه را نكشتند ؟ افراسياب بدگوهر چه بلا بر سر نوذر آورد ! از ياد بردهايد كه سياوش را چگونه خوار و زار كشت ؟ فريبنده تركى از آن انجمن * بيامد خرامان به نزديك من گراز من همى جست خواهد نبرد * شما را چرا شد چنين روى زرد همى از شما اين شگفت آيدم * همان كين پيشين بيفزايدم سران سپاه و بزرگان چون دانستند كه مصلحتانديشى ايشان در