حكيم ابوالقاسم فردوسى

18

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

اسب ، هزار گاو ، هزار بز ، و هزار ميش شيرده داشت ، كه به دست شبانان سپرده بود ، و هر كس به شير نياز داشت از شبانان شاه مىگرفت . مرداس را پسرى بود ضحاك نام . او بر خلاف پدرش جوانى گستاخ ، سبك سر ، تيز خشم ، خود مراد و تاريك دل بود . ده هزار اسب داشت همه با زين و برگ ِ زراندود و گوهرآگين و چون در آن روزگاران ده هزار را بيور مىگفتند ، ضحاك بيوراسب ناميده مىشد . چنان كه ياد شد بيوراسب جوانى پر گزند ، پيوسته خشم ، ناخوش خيال و توسن دل بود ، و شيطان را با چنين كسان اُلفتهاست . از اين رو روزى پگاه ، ابليس در چهرهء مردى نيكخواه بر ضحاك نمايان شد ، و از سرِ مهر چندان سخنان شيرين و دلنشين به او گفت كه خاطر آن جوان تيره راى فريفته‌اش شد . پس از اين كه ابليس دلش را به گفته‌هاى افسون بار رام كرد به او گفت : اگر پيمان ببندى كه سر از پيمان و نصيحتگرى من برنتابى چنان كنم كه از تو نيك بخت‌تر و شادكام تر در جهان كس نباشد . ضحاك دل به گفتار وى بست ، و سوگند خورد آن كند كه او گويد . وقتى ابليس باور كرد كه افسونگريش در دل ضحاك كارگر افتاده است گفت : به پندار من در اين روزگاران هيچ كس جز تو در خور سرورى و مهترى نيست . پدرت پير و خرف شده ، آفتاب عمرش لب بام رسيده است ، اكنون كه پسرى چون تو هوشمند و بختور و عزيز ديدار دارد ، دريغ است كه پادشاهى وى را باشد . بايد او را از ميان بردارى و جايش بر تخت بنشينى . دل ضحاك به شنيدن اين گفتار درشتناك ، پر آشوب و پر انديشه شد لختى تاريكى در دلش پديد آمد . گفت : پدر كشتن كارى آرام سوز و گناه‌انگيز است از اين درگذر و مرا چيزى ديگر بياموز .