حكيم ابوالقاسم فردوسى

19

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

شيطان گفت : ديدى كه آهو دل و پيمان شكنى مگر نه اندك مدتى پيش پيمان سپردى و سوگند ياد كردى كه سر از مصلحت انديشى من نپيچى . راست خويان و استواركاران هرگز پيمان نمىشكنند و چندان از اين سخنان افسون بار بر او خواند كه ضحاك بىخويشتن شد ، و گفت : اكنون چه كنم ؟ ابليس گفت : من آنچه بايد ، بكنم . چنان سازم كه يكى دو روز ديگر جاى پدرت بر تخت سلطنت بنشينى . به سراى مرداس باغى پيوسته بود . پادشاه هر شب به گاهِ سحر برمىخاست ، تنها به باغ مىرفت . در چشمهء آن سر و تن را مىشست ، جامهء پاكيزه مىپوشيد و به نيايش مىپرداخت . آن شب وقتى هوا تاريك شد ابليس در راهى كه مرداس از قصر به باغ مىرفت چاهى كند ، و سرِ آن را به خس و خاشاك پوشاند . سحرگاه وقتى شاه به قصد شستن ِ تن و نيايش روانهء باغ شد بناگاه در چاه افتاد و درگذشت . چنان بدكنش شوخ فرزند او * بخست از ره شرم پيوند او به خون پدر گشت همداستان * ز دانا شنيدستم اين داستان كه فرزند بد گر بود نرّه شير * به خون پدر هم نباشد دلير مگر در نهانش سخن ديگر است * پژوهنده را راز با مادر است بدين گونه ضحاك بدروزِ مهربان سوز جاى پدر بر تخت مهى نشست و افسر تازيان بر سر نهاد . ابليس خندان خندان بر او نمايان شد و گفت : ديدى چگونه ترا آسان بر گاه نشاندم ، اگر همچنان سر از پيمان من نپيچى چنان كنم كه سراسر جهان زير نگين تو درآيد و دد و دام و مرغ و ماهى به فرمانت باشند . خواليگرى كردن ابليس پس از مدتى خود را به چهرهء جوانى زيبا ، سخنگوى ، بينا دل و پاك تن آراست به درگاه ضحاك در آمد سر بر آستانش سود بر او آفرين خواند و گفت : من خواليگرى هنرور و دانايم و اگر شاه مرا به خدمت بپذيرد ، هر روز خوراكى تازه سازم كه وى را خوش آيد .