حكيم ابوالقاسم فردوسى
377
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
زين اسب را برگرفت . او را روى آن خواباند . بر اسب نهاد و سوى لشكرگاه روانه شد . چون لختى راه پيمود از دور دو تن تورانى ديد . يكى از آن دو را به كمند گرفت ، و بدين شرط وى را نكشت كه فرمانبردارش باشد . آن گاه بر سرِ كشتهء لهاك و فرشيدورد آمد . به كمك مرد تورانى جسدِ آن دو را با سلاحشان بر اسب نهاد ، و رو به راه گذاشت : دخمه كردن كيخسرو بر پيران و سران توران و كشتن گروىزره را از روى ديگر روز بعد خسرو به لشكرگاه رسيد . همهء سران سپاه و نامداران او را پذيره شدند ، و كشتگان تورانيان را به دو نمودند . چون جسدِ پيران را ديد فرو ريخت آب از دو ديده به درد * كه كردارِ نيكش همه ياد كرد بفرمود تا مشك و كافور ناب * به عنبر برآميخته با گلاب به ديباى رومى تن پاك اوى * بپوشيد و آن چهر غمناك اوى شهريار دخمهاى با شكوه بر گور پيران برآورد و چون نگاهش بر گروى زره افتاد بر او نفرين بسيار كرد ، و فرمود به كين سياوش سر از تنش جدا كنند . سپس هر يك از رزمندگان و سران سپاه را به فراخور كوشش آنان در جنگ با دشمن ، خلعت و پاداش داد . در اين هنگام باقيماندهء سپاهيان توران از شهريار ايران زينهار خواستند ، و گفتند : ما در كشته شدن سياوش بىگناهيم اهرمن دل افراسياب را از راه بيرون كرد . او بادسارى است ناپاك راى كه نه از پروردگار دادگر بيم دارد و نه شرم از بزرگان . اگر ما را زينهار دهى تا واپسين دم زندگى بندهوار كمر به خدمت مىبنديم و هر چه خسرو كند شيرين بود . شاه آزاد مرد همه را بخشيد زينهار داد و فرمود هر كس خواهد پيش شاه خود باز گردد ، راه را بر او نمىبندم ، و هر كس مىخواهد در ايرانشهر بماند در پناه من است . چون تورانيان اين نويد از زبان شاه شنيدند از شدت شوق و شادى كلاه خود را به هوا پرتاب كردند و سوگند خوردند كه تا زندهاند شاه را بنده و پرستنده باشند .