حكيم ابوالقاسم فردوسى
355
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
خجسته بر و بوم زابل كه شير * همى پروراند گوان دلير خوشا شهر ايران و فرخ گوان * كه دارند چون تو يكى پهلوان وزين هر سه برتر سر بخت من * كه چون تو پرستد همى تخت من جشن آراستن خسرو چون به كاخ در آمدند به فرمان خسرو بزرگان را خواندند . خوان بنهادند . مجلسانه آراستند و تا بيگاه به شاد خوارى نشستند . روز ديگر به شبگير تهمتن از شهريار اجازهء بازگشتن به سيستان گرفت . شاه يك دست جامهء زربفت آراسته به گهر ، با قبا و كلاه ، جامى پر گوهر شاهوار ، صد اسب با زين زرين و صد شتر با بارهاى گرانبها ، صد پرى روى بسته كمر ، صد پرستندهء با طوق زر ، به پيل تن بخشيد . آن گاه رستم بر رخش نشست و راه سيستان در پيش گرفت . چو از كار گردان بپرداخت شاه * به آرام بنشست در پيشگاه بفرمود تا بيژن آمد به پيش * سخن گفت از آن رنج و تيمار خويش از آن تنگ زندان و آن كارزار * فراوان سخن راند با شهريار به فرمان شاه ، گنجور صد جامهء ديباى زربفت مزين به گونهگون گوهر ، تاجى گوهرنگار ، با فرشهاى گرانبها ، زر بسيار و چندين پرستنده ، و ديگر چيزها حاضر آورد . شهريار آنها را به بيژن داد تا براى منيژه برد ، و گفت : تو با او جهان را به شادى گذار * نگه كن بر اين گردش روزگار يكى را برآرد به چرخ بلند * ز تيمار و دردش كند بىگزند همان را كه پرورد در بر به ناز * در افگند خيره به چاه نياز جهان را ز كردار خود شرم نيست * كسى را به نزديكش آزرم نيست تمامى بگفتم من اين داستان * بدان سان كه بشنيدم از باستان داستان جنگ دوازده رخ خواندن افراسياب ، سپاه را پس از آن كه رستم افراسياب را سخت شكست داد و ناچار به