حكيم ابوالقاسم فردوسى

348

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

به بازارگانى از ايران به تور * بپيمودم اين راه دشوار و دور اگر پهلوان گيردم زير پر * خرم چارپاى و فروشم گهر چون پيران جام پر از گوهر را ديد او را نواخت ، كنار خويش نشاند و گفت : شاد و آسوده خاطر باش ، كالاى خود را به دلخواه به فروش ، و هر آنچه خواهى بخر . پاسبانانى بر در سرايت مىگمارم تا كسى بر تو ستم نكند . رستم خانه‌اى گرفت و بار و بنه‌اش را به آنجا برد . ديرى نگذشت مردمان خبردار شدند كه كاروانى از ايران با كالاهاى گوناگون و گرانبها به شهر درآمده است ، و هر روز خريداران گروه گروه به سراى بازرگانان درمىآمدند . منيژه نيز خبر يافت كه كاروانى از ايران به شهر آمده است . برهنه سر و اشكباران پيش تهمتن آمد و با سوز دل گفت : هميشه خرد بادت آموزگار * خنك شهر ايران و خوش روزگار آمدن منيژه به پيش رستم از گيو و گودرز و گردان و سران سپاه ايران چه خبر دارى ؟ مگر خبر در بند شدن بيژن به ايران نرسيده است ؟ چگونه گيو آرام گرفته و به رهايى او نشتافته است ؟ پاهاى بيژن از بند گران سوده ، و دستهايش از رنج زنجير خونين شده ، و هيچ يك از گودرزيان به يارى وى نيامده است . من به شبان دراز از تيماردارى او خواب ندارم ، و از ناليدنش پيوسته ديدگانم پر آب است . در شگفتم از چه بزرگان ايران از او ياد نمىكنند . رستم از گفتار وى در ميان جمع بيم كرد . بر او بانگ زد كه : از پيش من برو نه خسرو مىشناسم و نه گودرز و گيو نه بيژن و نه ديگر كسانى كه نام بردى . منيژه بدين گفتار سرد زار زار گريست . گفت : اگر از آنچه مرا آرزوست سخن نمىگويى بارى به خوارى و سرد مهرى مرا از خود مران . چنين باشد آيين ايران مگر * كه درويش را كس نگويد خبر چون سرا از خريداران پرداخته شد و كسى نماند ، تهمتن به منيژه