حكيم ابوالقاسم فردوسى
349
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
گفت : از اين تندى و پرخاشگرى كه بر تو كردم مرنج كه به گرمى بازار خود دل بسته بودم و ديگر آنكه من در پايتخت كىخسرو نمىنشينم و گودرز و گيو و ديگر بزرگانى كه نامشان را گفتى نمىشناسم . آن گاه تهمتن فرمود تا خوردنى پيش منيژه نهند ، و از او پرسيد تو كيستى و از شاه و پايتختش و بزرگان سپاهش از چه رو سخن مىگويى ؟ گفت : منيژه منم دخت افراسياب * برهنه نديده تنم آفتاب اكنون به گناه مهرورزى و وفادارى روزگار چنان بر من ستم كرده كه با ديدگان پر خون و دل پر درد از اين در به آن در مىروم تا نان كشكين بيابم و اين غم بزرگتر كه بيژن بيچاره روزگارى است كه در بُن چاهى ژرفناك و تاريك در بند است . در تيرگى چاه شب و روز را از هم باز نمىشناسد ، و از يزدان مرگ آرزو مىكند . اكنون آرزويم اين است كه چون به ايران بازگشتى به درگاه خسرو به روى ، باشد كه گيو يا رستم را ببينى ، بگويى كه بيژن به چاه اندرست * و گر دير آيى شود كار پست چو خواهى ببينى مياساى دير * كه بر سرش سنگ است و آهن به زير رستم گفت : اى زيبا روى ، چرا بزرگان و نزديكان پدرت را به پايمردى بر نمىانگيزى تا آسايش و شكوه و سرفرازى از دست شده را بازيابى ؟ آن گاه پيل تن به خواليگران فرمود كه مرغى بريان و گرم پيچيده در نان براى منيژه بياورند . چون آوردند تهمتن دور از چشم همه انگشترى خويش را ميان مرغ جاى داد ، و به منيژه گفت : اين مرغ بريان را به جوان بيچاره و بىگناهى كه در بُن چاه در بند است برسان . آگاهى يافتن بيژن از آمدن رستم منيژه بر سر چاه آمد ، و آن مرغ بريان را همچنان كه در نان پيچيده بود به بيژن رساند . بيژن به ديدن آن مرغ خيره شد ، و از منيژه پرسيد اين خورش را از كجا يافتى ؟ منيژه گفت : مايهور بازرگانى با گوهر و زر و سيم فراوان و