حكيم ابوالقاسم فردوسى
340
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
كوتاه درنگ كن تا افراسياب را ديدار كنم . با اسب تا در كاخ تاخت . آن گاه فرود آمد ، پيش تخت شتافت ، و شاه را نماز برد . افراسياب دانست كه وى به آرزويى آمده است . گفت چه مىخواهى ؟ اگر زر تو خواهى و گر گوهرا * و گر پادشاهى و گر لشكرا ندارم دريغ از تو من گنج خويش * چرا برگزينى همى رنج خويش ؟ پيران جواب داد : آنچه بايد مرا به دولت تو حاصل است و دگرم هيچ نمىبايد . در روزگاران گذشته چند بار پادشاه را در كارها رهنمون شدم ، اما راى مرا نپذيرفت ، و هر بار پشيمان شد . گفتم سياوش را مكش كه رستم و طوس به دشمنى برمىخيزند و فتنههاى بزرگ و دامنگير بر پا مىشود ، نشنيدى و دو بهره از سرزمين تورانيان به دست ايرانيان ويران و تاراج شد . هنوز رستم كين خواهى كشته شدن سياوش را فراموش و رها نكرده كه فرمان دادهاى بيژن را بر دار كنند . بينديش كه چو كينه دو گردد نداريم پاى * ايا پادشاه جهان كدخداى به از تو نداند كسى گيو را * نهنگ دژم رستم نيو را چو گودرز كشواد پولاد چنگ * كه آيد ز بهر نبيره به جنگ افراسياب گفت : كه بيژن ندانى كه با ما چه كرد * به ايران و توران شدم روى زرد نبينى كزين بىهنر دخترم * چه رسوايى آمد به پيران سرم همه نام پوشيده رويان من * ز پرده بگسترد بر انجمن كزين ننگ تا جاودان بر درم * بخندد همه كشور و لشكرم گر او يابد از من رهايى به جان * ز هر سو گشايند بر من زبان پيران دگر بار بر افراسياب آفرين بسيار كرد و گفت : آنچه شاه فرمود درست و راست است اما به راى من كشتن وى مصلحت نيست . بهتر آن كه او را به بندهاى گران ببنديم تا همهء سران سپاه ايران به شنيدن خبر گرفتارى وى پند و عبرت گيرند ، و به بدخواهى ما بينديشند . به زندان افكندن افراسياب بيژن را افراسياب نصيحتگرى پيران را پذيرفت و به گرسيوز گفت : دو