حكيم ابوالقاسم فردوسى

341

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

دست بيژن را در غل و زنجير كشد ، در چاه اندازد ، و سر چاه را با سنگى بسيار سنگين بپوشاند . آن گاه به كاخ منيژه رود ، همه اسباب سروَرى و مهترى او را بگيرد و سر و پاى برهنه او را بر سر چاه ببرد تا آن را كه به گاه ديد در چاه ببيند و خدمتگر و تيماردارش باشد . گرسيوز به فرمان افراسياب دست و پاى بيژن را به بندهاى گران بست و در چاه جاى داد . آن گاه به ايوان منيژه رفت و كشان كشان و گشاده سر و برهنه پاى بر سر چاه آورد ، و به دو گفت اينك ترا خان و مان * زوارى بر اين بسته تا جاودان چون گرسيوز از سر چاه رفت و دور شد ، منيژه از درد و رنج بيژن گريستن آغاز كرد و به سر پنجه ، اندك اندك راهى بر سر چاه گشود . شبها همچنان بر سر چاه ناله و زارى و بى قرارى مىكرد ، و روزها بر در خانه‌ها مىشد . نان و ديگر خوراكيها به گدايى مىگرفت و از آن راه كه گشوده بود براى بيژن فرو مىريخت . باز رفتن گرگين به ايران زمين و دروغ گفتن در كار بيژن از سوى ديگر چون گرگين يك هفته چشم به راه بازگشتن بيژن ماند و نيامد ، از بدى و ناجوانمردى كه در بارهء او كرده بود پشيمان گشت . در آن مرغزار بسيار به جستجوى او گشت ، و به انجام اسب او را در حالى كه گسسته لگام و نگونسار زين بود پيدا كرد . دانست كه به دست كسان افراسياب گرفتار آمده است . تنها به ايران بازگشت . گيو چون از گم شدن فرزندش آگاه شد ، جامه بر تن دريد . موى كند ، خاك بر سر افشاند به پروردگار بزرگ ناليد و گفت : چو از من جدا ماند فرزند من * روا دارم ار بگسلى بند من روانم بر آن جاى نيكان برى * ز درد دل من تو آگه‌ترى مرا خود ز گيتى همين بود و بس * چه اندوه‌گسار و چه فرياد رس آن گاه از سر خشم به گرگين گفت : پسرم را چه كردى ؟ چگونه