حكيم ابوالقاسم فردوسى

339

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

مىپردازى . سخن از ديو و پرى مىگويى ، و سرِ آن دارى كه سرِ مرا به باد دهى . بيژن گفت : اى شهريار : گرازان با دندان ، و شيران با چنگ ، هر جا و به هر روى بر دشمن حمله مىتوانند كرد ، يلان هم با شمشير و تير و كمان آسان مىتوانند بر حريف بتازند اما من دست بسته بر تو كه زره پولادين بر تن و شمشير در كف دارى چگونه مىتوانم به جنگ بكوشم . اگر مىخواهى دليرى مرا بيازمايى ، اسبى و گرزى به من بده ، پا و دستم را بگشاى ، و هزار تن از گُردانت را به جنگ با من بفرماى ، اگر يك تن از آنان را بجا ماندم ، مردَم مشمار . افراسياب به شنيدن اين سخنان سخت خشمگين شد و به گرسيوز گفت نبينى كه اين بد كُنش ريمنا * فزونى سگالد همى بر منا بسنده نبودش همين بَد كه كرد * كنون رزم جويد به ننگ و نبرد برو دارى بر پا كن ، و اين بد كُنش را بياويز ، تا از اين پس ايرانيان به بدخواهى تورانيان بر نخيزند . بيژن از بدانديشى و بدكردارى افراسياب سخت دژم گشت . اشك به ديدگان آورد و به خود گفت : اگر كردگار دانا سرنوشتم اين كرده است ، از دار و كشته شدن نمىهراسم دلم از اين غم مىسوزد كه گردان ِ ايران به من سرزنش مىكنند كه دست بسته به بيهودگى و هوسناكى جان خود را بر باد داده‌ام ، و دشمنانم از مرگم شادكام مىشوند . كاش باد پيام مرا به پدرم مىرساند ، و خبر مىبرد كه از بدانديشى گرگين و فريبكارى او به دست دشمن جان باختم . اى باد به گرگين بگو در ديگر سراى با من چگونه رويارو مىشوى و جواب گناه خود را چه مىگويى ؟ جان بيژن خواستن پيران از افراسياب در اين هنگام پيران از دور نمايان شد . چون به آنجا رسيد و دريافت كه بيژن را براى آويختن به دار مىبرند . به گرسيوز گفت زمانى