حكيم ابوالقاسم فردوسى
338
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
هميشه خنجرى آبگون در ساق موزه داشت . چون چاره نديد آن خنجر را بركشيد خروشيد كه من بيژنم پور كشوادگان * سرِ پهلوانان و آزادگان اگر خيزد اندر جهان رستخيز * نبيند كسى پشتِ من در گريز ندرّد كسى پوست بر من مگر * همى سيرى آيد تنش را ز سر آن گاه به گرسيوز گفت : بخت بد مرا بدين جا كشاند . تو نياكان مرا مىشناسى و پهلوانيم را مىدانى . اگر با من به جنگ بكوشى با همين خنجر چندان از تورانيان بكشم كه در شمار نيايد . اگر مرا پيش افراسياب ببرى داستان آمدنم را بدين جا به او مىگويم ، و بىگناهيم را به او مىنمايانم . گرسيوز چون دانست كه اگر با بيژن بستيزد خون بسيار كسان را مىريزد به وى پيمان سپرد كه با او مدارا و مهربانى كند . به چرب زبانى خنجرش را گرفت . سراپايش را بست ، و بدان گونه خسته و بسته پيش افراسياب برد . بيژن چون با شاه توران رويارو شد به او گفت : نه من بآرزو جُستم اين پيشگاه * نبود اندرين كار كس را گناه از ايران به جنگ گراز آمدم * بدان جشن توران فراز آمدم به زير يكى سرو رفتم بخواب * كه تا سايه دارد مرا ز آفتاب هنوز چشمم خوب به خواب گرم نشده بود كه پرى اى مرا از زمين در ربود و به جايى آورد كه سواران منيژه مىرفتند . عماريهاى بسيار از برابر چشمم گذشت . ميان آنها عمارىاى ديدم كه چادرى از پرنيان بر آن كشيده بود و پرى رويى در آن آرميده بود . پرى نام بسيارى از اهرمنها را بر زبان آورد ، و مرا در آن عمارى افگند . آن گاه افسونى خواند كه تا آمدن در ايوان از خواب بيدار نشدم . گناهى مرا اندرين بوده نيست * منيژه بدين كار آلوده نيست افراسياب گفت : روز بد ترا بدين جا كشاند . تو به جنگ با من شتافتهاى ، و اكنون كه دست و پا بسته شدهاى چون زنان خواب و خيال