حكيم ابوالقاسم فردوسى

326

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

خويش دردمند شد ، و در دل به درگاه ايزد يكتا ناليد و گفت : كه اى برتر از گردش روزگار * جهاندار و بينا و پروردگار گر اين گردش جنگ ِ من داد نيست * روانم بدان گيتى آباد نيست ور افراسياب است بيدادگر * تو مستان ز من زور دست و هنر روا نيست كز دست پولادوند * روان مرا برگشايى ز بند كه گر من شوم كشته بر دست اوى * به ايران نماند يكى جنگجوى كشتى گرفتن رستم و پولادوند بار دگر رستم و پولادوند با هم بگشتند . چون يكى بر ديگرى پيروز نشد ، پولادوند جنگى گفت : اكنون كشتى بگيريم تا چه پديد آيد . روزگار با كه دمسازى كند ، و كه را نامراد گرداند . پيل تن پذيرفت و پيمان بستند كه از دو رويه سپاه ، هيچ كس به يارى آنان نكوشد . هر دو دوال كمر يكديگر را گرفتند . شيده پسر افراسياب چون بر و يال پيل تن را ديد باد سرد از جگر كشيد ، و به پدرش گفت : بىگمان ديرى نمىپايد كه رستم سر پولادوند را به خاك درمىآورد . افراسياب جواب داد : غمين مباش و فال بد مزن ، هم اكنون خود را به وى برسان ، به زبان تركى چند فن كشتى به او بياموز ، و بگوى چون پيل تن را از پاى درآورد با خنجر كارش را بسازد . شيده گفت : اى پدر ، مگر دو حريف پيمان نبستند كه كسى به يارى هيچ يك آن دو نيايد . اين پيمان شكنى است ، و شكستن پيمان گناهى بزرگ است . افراسياب به پسرش سخنان تلخ و ناهموار گفت . گفت اگر رستم بر پولادوند پيروز گردد ، يك تن از سپاهيان ما را زنده بر جاى نمىگذارد . گيو كه به افراسياب مىنگريست گفتهء او را شنيد . پيش رستم شتافت و او را از سخن افراسياب آگاه كرد . پيل تن جواب داد : اكنون كه اين جادوى بىخرد پيمان خود را شكست باش تا مكافات بيند . بارى ، پس از مدتى كشش و كوشش رستم حريف را چنان بر زمين كوفت كه همهء استخوانهايش خرد شد . پيل تن پنداشت كه او جان به جان آفرين تسليم كرد . پولادوند مدتى بر زمين بيهوش افتاد پس از اين