حكيم ابوالقاسم فردوسى
315
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
چون پيران به اردوگاه خود بازگشت رستم نزد سپاهيانش آمد و گفت : به هر روى جنگ را آماده شدهام اگر سرنوشت اين است كه در ميدان نبرد كشته شوم به هيچ تدبير و نيرو از تقدير نمىتوان گريخت . سپاهيان گفتند : همه سر به فرمان توايم ، و چنان در ميدان نبرد دليرى كنيم كه تا روز رستخيز نام ما بر سر زبانها باشد . از سوى ديگر شنگل در برابر سپاهيانش لب به آفرين گويى و وصف دليرى خويش گشود و گفت : امروز در ميدان نبرد چنان داد مردانگى بدهم كه آن سگزى بدنشان انگشت تحير به دندان گزد . آغاز رزم چون آواز و خروش شنگل به گوش رستم رسيد بر اسب نشست ، به ميدان جنگ شتافت و گفت : خويش را بپاى كه نه شنگل را به جا مىگذارم نه خاقان چين و نه گردى از گردان توران زمين را . اى بدنژاد فرومايه ، زال زر نام مرا رستم نهاد از چه رو مرا سگزى مىخوانى . دمى درنگ كن تا دريابى كه سگزى نام مرگ تست . آن گاه نيزهء جان ستان را در مُشت گرفت و با يك ضربت وى را از زَبَر زين بر گرفت ، و به قوت بر زمين كوبيد ، و خواست سرش از تن جدا كند . در اين هنگام گروهى از تركان و هندوان و سقلابيان بر تهمتن حمله بردند ، شنگل را در ميان گرفتند ، و وى را از روى زمين در ربودند ، و شاه هنديان در حالى كه رنگ رخسارش از بيم زرد و جبينش از شدت وحشت پر آژنگ شده بود ، گريخت و چون به اردوگاه خويش رسيد گفت : اكنون دانستم كه در سراسرِ گيتى كسى هماورد رستم نيست به نيرو چون ژنده پيل است ناشدنى است كه كسى با او برآيد ، و بايد همزمان با هم بر او حمله بريم و چون همهء سپاهيان بر پيل تن حمله كردند رستم دست به شمشير برد نه با جنگ او كوه را جاى بود * نه با خشم او پيل را پاى بود به يك زخم صد نيزه كردى قلم * خروشان و جوشان چو شير دژم دليران ايران پس پشت اوى * به كينه دل آگنده و جنگجوى