حكيم ابوالقاسم فردوسى
316
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
ز كشته همه دشت آوردگاه * تن و دست و سر بود و ترگ و كلاه رزم رستم با ساوه آن گاه با گرز حمله برد . ساوه كه يكى از بستگان كاموس بود و به دليرى و جنگاورى زبانزد پهلوانان ، با تيغ هندى به جنگ رستم آهنگ كرد . تهمتن به يك زخم گرز وى را از پاى درآورد . كهار كهانى خون در تنش جوشيد . از ميان سپاهيان اسب برانگيخت . رو سوى تهمتن آورد . همين كه نزديك وى رسيد و هيبت و صلابت او را ديد ، از بيم رنگ رخسارش چون گل شنبليد زرد شد و در دل گفت : گريزى بهنگام با سر به جاى * به از پهلوانى و سر زير پاى گريزان بيامد سوى قلبگاه * نظاره بر او بر به هر سو سپاه اما رستم به وى مجال پنهان شدن نداد ، در پى او تاخت . نيزه بر كمربندش زد . خفتان و پيوندش را دريد ، و به همان آسانى كه برگى را از درخت جدا مىكنند از زين بر زمين انداخت . به ديدن اين هنرنمايى ، خروش از سپاهيان برآمد . رستم گفت : هزار سوار دلير نزد من فرستيد تا به يارى آنان دمار از سپاهيان دشمن برآرم پيل و تخت و عاج پادشاه ايشان را بستانم و به شهريار ايران بفرستم . چون هزار سوار به پيل تن پيوستند به ايشان گفت : بايد در اين جنگ دليرى و پهلوانى خويش را بنماييد و چندان كه توانيد بكوشيد . به جان و سرِ شاه و به خورشيد و ماه سوگند هر يك از شما در جنگ سستى كند يا بگريزد كلاه كاغذى بر سرش مىنهم و او را در بند مىكنم يا مىكشم . همه همگام و همعنان بر سپاهيان چين و خاقان حمله بردند و ز بانگ سواران و زخم سنان * نبود ايچ پيدا ركيب از عنان تو گفتى كه خورشيد در پرده شد * زمين زير نعل اندر آزرده شد هوا گشت چون روى زنگى سياه * ز كشته نديدند بر دشت راه رستم بسان رعد خروشيد و فرياد كشيد : اين پيل و تخت عاج و ياره و افسر و طوق و تاج سزاوار كىخسرو شهريار ايران است ، شما را با