حكيم ابوالقاسم فردوسى

310

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

سياوش مرا چون پدر داشتى * به پيش بديها سپر داشتى بدادم به دو كشور و دخترم * كه رخشنده گردد از او گوهرم كنون آن گهر كِم از او بد فرود * ز جان و ز دل دادم او را درود بزارى بكشتند با دخترم * چنين بود گويى مگر در خورم بسا رنج با درد و سختى كه من * كشيدستم از شاه و آن انجمن ايزد دانا بر آنچه گفتم گواه است . از آنچه كرده‌ام بهره‌ام جز گزند و نامرادى نشد . اكنون ميان دو كشور و دو شاه چنين شوريده حال و خوار و مستمند افتاده‌ام . نه مىتوانم از افراسياب روى برتابم ، و نه جايى ديگر كه به كام دل زندگى توانم كرد ، مىيابم . چنان برگشته بخت و شكسته دلم كه به روشن روان سياوش سوگند كه مرگ از اين زندگى و سرورى كه دارم شيرين تر و گواراتر است . تو بىگمان آگاهى كه افراسياب قصد كشتن فرنگيس را كرده بود من به ترزبانى اين انديشهء بد را از سرش به در كردم . اگر به خاطر دارايى و چارپايان و غم وطنم نبود ، هرگز لحظه‌اى پيش افراسياب نمىماندم . افزون بر اين پسران و دخترانم مرا وادار به درنگ در توران زمين مىكنند . اى پهلوان پاك نژاد ، به آنچه گفتم نيكو بينديش و انصاف بده كه دور از آيين پهلوانى نيست كه بر من شوريده حال نبخشايى ؟ اكنون بگو تا چه بينى تو داناترى * به رزم و به مردى تواناترى رستم چون اين سخنان از پيران شنيد به گرمى و مهربانى گفت : به نظر من ميان تركان كسى بىآزارتر و خردورتر و زبان آورتر از تو نيست . جز از راستى سخنى از تو نشنيده‌ام . بدان ، شرط آشتى دو چيز است نخست اين كه بايد همهء كسانى را كه در كشته شدن سياوش به گونه‌اى گنه‌كارند در بند كنى و نزد شهريار ايران زمين بفرستى ديگر آنكه خود از افراسياب ببرى و در خيل بندگان پادشاه ايران درآيى . در اين صورت شهريار ده برابر بهاى آنچه در توران زمين جا مىگذارى به تو مىبخشد .