حكيم ابوالقاسم فردوسى
311
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
پيران در دل انديشيد كه نه مىتواند از افراسياب روى بتابد و پيش شهريار ايران رود و نه روا مىدارد نام گنهكاران ِ كشتن سياوش از جمله هومان و گلباد و فرشيدورد را كه همه از بستگان و نزديكان افراسياباند بر زبان آورد . از اين رو گفت : اى پهلوان ، مىروم و در اين باره با منشور و شنگل و خاقان چين راى مىزنم ، و نيز آنچه فرمودى به افراسياب مىگويم تا چه انديشد . مشورت تورانيان از جنگ ايرانيان پيران پس از بدرود كردن با رستم پيش ياران خويش بازگشت و گفت : بدانيد كاين شيردل رستم است * كنون رزمگاه از در ماتم است ز تركان گنهگار جويد همى * دل از بىگناهان بشويد همى چو او كينه كش باشد و رهنماى * سواران گيتى ندارند پاى ببينى كه نه تاج ماند نه گاه * نه پيلان جنگى نه تخت و كلاه به افراسياب تيز خشم بيدادگر گفتم كه از ريختن خون سياوش بپرهيز ، و كارى مكن كه كشور و پادشاهى و دودمانت بر باد شود . آن جفا پيشهء كم خرد پند مرا نپذيرفت و همه را در بلا افگند . دريغ بر اين دليران و سپاهيان كه به دست رستم تباه مىشوند . و يكى جان به در نخواهد برد و اين همه كالا و تجمل و اسباب رزم يك سره به تاراج ايرانيان درخواهد آمد . آن گاه پيران با دل پر درد و ديدهء اشكبار نزد خاقان رفت تا آنچه را از رستم شنيده بود بازگويد . چون بر او درآمد سراپردهاش را پر از ناله و شيون ديد . همهء حاضران در مجلس خاقان همزبان بودند كه از اين پس سرورى و بزرگى را بايد به خواب ببينند ، مگر اين كه از هر كشور سپاه بسيار فراهم آيد و رستم كشته و سيستان ويران شود . پيران از انديشه و گفتار ايشان پيچان شد و چنين گفت : كاى زار و بيچارگان * پر از درد و تيمار و غمخوارگان