حكيم ابوالقاسم فردوسى
301
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
چو من با سپاه اندر آيم به جنگ * نبايد كه باشد شما را درنگ ببينى تو پيگار مردان كنون * شود دشت يك سر چو درياى خون دل هومان به سخنان كاموس شاد شد ، و پس از اين كه سپاه آراست پيش خاقان چين رفت و گفت : همهء سپاهيان پشت گرمى به تو دارند ، و اگر تو به ميدان رزم درآيى همه قوى دل مىشوند . ما بايد امروز به جنگ بكوشيم . او گفته است اگر از آسمان سنگ ببارد من به دشمنان امان نمىدهم ، و دمار از روزگارشان بر مىآورم . خاقان به شنيدن سخنان كاموس با سپاه آراسته در قلب لشكريان جاى گرفت ، و كاموس در ميمنه ، و پيران در ميسره ايستاد . رستم به طوس گفت : من زود آمدن را سه منزل يكى كردم ، و پاهاى رخشم از رنجِ راه دراز سخت كوفته شده است امروز شما به جنگ بكوشيد تا ببينم گردش آسمان چگونه است ، و بر كه خشم و بر كه مهر دارد . آن گاه گودرز بر ميمنه ، فريبرز در ميسره و طوس در قلب لشكر جا گرفتند . از جنبش سپاهيان ايران هوا پر باد و زمين پر خاك شد . پيل تن بر سر كوه رفت ، به نظارهء خاقان و سپاهيان دشمن پرداخت و ديد روى زمين از بسيارى سپاه كشانى و چغانى و چينى و هندى و رويم سياه شده است . به ديدن آن همه مرد سپاهى و پيلان جنگى در شگفت شد ، و در دل گفت : من از گاه تازه جوانى هيچگاه آرام نبودهام و بسيار جنگ كردهام ، اما هرگز چنين سپاه بزرگ در يك جا آمادهء كارزار نديدهام . چون سپاهيان در هم آويختند از گرد جنگ جويان هوا تيره و تار گشت و خروش سواران و اسبان به بهرام و كيوان رسيد . از پرش نيزه و پيكان فضا تاريك شد . رزم رستم با اشكبوس كاموس به سپاهيانش گفت : سستى نكنيد ، و اگر از آسمان سنگ ببارد از كارزار مهراسيد . در اين ميان اشكبوس كشانى به ميدان