حكيم ابوالقاسم فردوسى

302

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

تاخت و خروشيد كاى نامداران مرد * كدام از شما آيد اندر نبرد ؟ كه گردد به آورد با من درون * بدان تا برانم بر او جوى خون رهام از گفتار اشكبوس به جوش آمد به ميدان تاخت ، و بر او تيرباران گرفت . تيرهايش بر اشكبوس كه غرق پولاد بود كارگر نشد . رهام با گرز با او درآويخت سود نكرد . سپس اشكبوس چنان گرز بر سر رهام كوبيد كه كلاه خودش خرد ، و تنش رنجه شد ، و به سوى لشكرگاه رو نهاد . طوس برآشفت و خواست به ميدان شتابد ، تهمتن رها نكرد و گفت : تو قلب سپه را به آيين بدار * كه تا من پياده كنم كارزار آن گاه كمان به زه كرد چند تير بر كمر بند زد ، به ميدان درآمد بر اشكبوس خروشيد و گفت : بر جاى بمان كه هماورد تو منم : كاموس كشانى به سخره بر پيل تن خنديد و گفت : نام تو چيست ؟ و چون به دست من كشته شدى بر مرگت كه خواهد گريست ؟ تهمتن بر او نهيب زد و گفت : مرا مام من نام مرگ ِ تو كرد * زمانه مرا پتك ترگ ِ تو كرد پياده نديدى كه جنگ آورد ؟ * سرِ سركشان زير سنگ آورد ؟ به شهر تو شير و پلنگ و نهنگ * سوار اندر آيند هرگز به جنگ ؟ پياده مرا زان فرستاد طوس * كه تا اسب بستانم از اشكبوس و چون پشت گرمى و نازش اشكبوس را به اسبش ديد با يك تير آن را از پاى درآورد . اشكبوس كمان را به زه كرد و باران تير بر پيل تن باريد . رستم به او گفت : بيهوده جان و تن و بازوان خويش را رنجه مدار تير باريدن اين سان بايد . آن گاه يك چوبه تير خدنگ از بندِ كمر جدا كرد و چنان بر سينهء اشكبوس زد كه جان از تنش بيرون شد . چون