حكيم ابوالقاسم فردوسى
293
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
كه مرد از براى زنانند و زن * فزون تر ز مردش بود خواستن به دستورى و راى و فرمان شاه * پسنديدهام شاه را جفت ماه چه گويى پسنديده آيد ترا ؟ * به جفتى فريبرز شايد ترا ؟ شهبانو تا زمانى دراز از غم لب به سخن نگشود چند بار آهِ سرد از سينه برآورد ، از شرم پسر پاسخ نداد و پس از درنگ بسيار گفت : اگر چه هيچ جوان به مردى فريبرز نيست ، اما با سياوش كى برابر افتد ولى از گفتهء تو اى پيل تن ، گره بر زبانم افتاده تا شاه چه فرمان دهد . چون كار بدين گونه راست شد ، شاه موبدان را خواند ، و فرنگيس را به آيين و كيش همسر فريبرز كرد . فريبرز سه روز پس از عروسى با فرنگيس رو سوى كوه هماون نهاد . تهمتن روز بعد به يارى طوس سپاه كشيد . شاه دو فرسنگ وى را بدرقه كرد . رستم شب و روز راه پيمود ، دو منزل يكى كرد . ديدن توس سياوش را به خواب در آن شبهاى پر اندوه كه طوس دلى پر تيمار داشت ، شبى سياوش را به خواب ديد . شاهزاده با لبان پر خنده به او گفت : دل به غم مسپار و اندوه مخور كه سرانجام ايران پيروز است و از كشته شدن من غمگين مباش كه در دنياى ديگر با ديگر كشته شدگان ايران شاد و سرخوشيم ، و زير درختان گل مجلسانه آراستهايم . طوس از شادى بيدار شد . پگاه آنچه به خواب ديده بود به گودرز گفت ، و گفت چنين پندارم كه رستم به زودى با سپاهى گران به يارى ما مىرسد . آن گاه فرمود در ناى دميدند و لشكر در كوه به جنبش درآمد . اختر كاويان را برافراشتند و آمادهء كارزار شدند . پيران نيز لشكر آراست اما از سپاهيان او كسى به ميدان نرفت . چنين گفت هومان به پيران كه جنگ * همى جست بايد ، چه جويى درنگ نه لشكر به دشت شكار اندرست * تن و اسب ما زير بار اندرست پيران گفت : تيزى و شتاب مكن بينديش كه دوش سه تن از