حكيم ابوالقاسم فردوسى

294

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

دليران ايران چگونه باران بلا بر سر ما باريدند . سر بسيارى از نامداران بر باد رفت ، و زمين از خون دليران گلگون شد . آنان بر سر كوهى خشك به بند افتاده‌اند ، و اسبانشان بىعلف مانده‌اند ، اگر همچنان راه بر سپاهيان ايران بسته ماند از نبودن خوردنى به جان مىآيند ، و زنهار مىخواهند . چون دشمن بىجنگ به چنگ مىآيد پيگار چرا بايد كرد ؟ گردان توران بدين اميد پس از گماشتن طلايه سوى خيمه بازگشتند و سر به خوردن و خوابيدن نهادند . در اين هنگام سپهدار طوس به لشكرگاه آمد و به گودرز گفت : گِرد بر گِرد ما سپاهيان دشمن به كمين نشسته‌اند خوراك اسبان و باركشهامان جز خار بيابان چيزى نيست ، و سپاه را خورش جز دو سه روز بيش نمانده است . جز رزم چاره نيست . اگر يزدان پاك بخواهد و اختر نيك يارى دهد بر دشمن پيروز مىشويم ، و به هر روى همان مرگ خوشتر به نام بلند * از اين زيستن با هراس و گزند فرستادن افراسياب خاقان و كاموس را به يارى پيران از روى ديگر چون روز ديگر خورشيد سر زد فرستادهء افراسياب نزد پيران رسيد و به او خبر داد به زودى از چين و روم و هند و اسپيجاب و ديگر كشورهاى دوست سپاهيان بسيار به يارى او مىآيند . دل و جان پيران بدين خبر خوش شاد و شكفته شد ، و بسى نگذشت كه خاقان چين ، كاموس كشانى ، فرطوس ، منشور ، و چند تن ديگر با سپاه به او پيوستند . آن گاه به هومان گفت : پس از شكستن و كشتن آن سپاهيان ايران كه در كوه هماون محاصره شده‌اند و راه گريز بر آنها بسته شده ، سپاهيان پيروزمند توران را به سه گروه تقسيم مىكنم . يك دسته به گشودن كابلستان ، يك دسته به گرفتن بلخ ، و يك دسته سوى ايران مىفرستم و زن و كودك و خرد و پير و جوان * نمانم كه ماند تنى با روان بر و بوم ايران نمانم به جاى * كه نه دست بادا از ايشان نه پاى