حكيم ابوالقاسم فردوسى

283

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

و بيژن و ديگر سران سپاه نزد شهريار آمدند . شاه آنان را نواخت . گيو را پيش خواند و گفت : طوس تيز خشم و پر شتاب است به كارهاى گران با او راى بزن ، و رها مكن بىمصلحت انديشى و رضاى تو فرمانى نادرست براند . آن گاه به سران سپاه و سپاهيان زر و سيم داد و پس از اين كه اخترگران روزى فرخنده را براى راهى شدن سپاه به توران زمين برگزيدند شاه پيل و كوس را به طوس داد ، و او با سپاه فراوان به جانب مرز توران رو نهاد . چون به رود شهد رسيد پيران از پيش آمدن سپاهيان ايران آگاه و غمگين شد و با گروهى از لشكريانش براى دريافتن شمارهء سپاهيان ايران و سران ِ لشكر به طلايه پيش رفت . پس آن گاه پيكى دانا و چرب زبان نزد سپهبد فرستاد و بگفت آن كه من با فرنگيس و شاه * چه كردم ز خوبى به هر جايگاه ز دردِ سياوش پريشان بُدم * چو بر آتش تيز جوشان بدم كنون بارِ ترياك زهر آمدست * مرا زان همه ، درد بهر آمدست پيغام پيران به سپاه ايران طوس فرستاده را گفت : به پيران روشندل بگو ، اگر سخن براستى مىگويى ، و از پيكار كردن با سپاه ايران به دل ناخشنودى از توران و تورانيان دل بپرداز ، سپاهيان را رها كن ، و تنها به ايران بيا تا شاه ترا پهلوانى دهد ، بيش از آنچه اميد دارى نيكو بدارد ، و از زر و سيم و نعمت و جاه بىنيازت كند . پيران پيغام فرستاد كه : من ديرى است در اين انديشه‌ام ، و بسى نخواهد گذشت كه با بستگان و پيوستگانم به ايران مىآيم ، و از توران زمين و شاه توران دل مىگسلم . پيران بدين ترفندها و دروغ پردازيها طوس را فريب داد . از سوى ديگر نامه‌اى به افراسياب فرستاد و آنچه را ميان او و طوس رفته بود براى وى نوشت و شرح داد : كز ايران سپاه آمد و بوق و كوس * ابا لشكر گيو و گودرز و طوس