حكيم ابوالقاسم فردوسى

271

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

افگنده بود و كباب مىكرد و مىخورد . چون اسب او از دور اسب « بيژن » را ديد شيهه كشيد و خروشيد . « پلاشان » دانست كه سوارى بدان جا نزديك شده است . برخاست و به جنگ با « بيژن » درآويخت . پس از مدّتى دراز كشش و كوشش ، به انجام « بيژن » به ضرب عمود « پلاشان » را از پا درآورد . سرش را از تن جدا كرد . سلاح و اسب و سرِ او را برداشت و پيش « گيو » آورد . پدر بر او آفرين بسيار كرد . چون به افراسياب خبر رسيد كه سپاه ايران به كاسه‌رود درآمده است پيران را به گرد آوردن سپاه فرمان داد . همزمان با اين احوال بادى سهمگين برخاست و در پى آن برفى سنگين همهء سراپرده‌ها و خيمه‌هاى ايرانيان را پوشاند . سرما سپاهيان را چنان در رنج افگند كه جنگ را از ياد بردند و خور و خواب بر آنان تنگ شد . بسيارى از سپاهيان و چهارپايان از گزند سرما فسردند و جان سپردند . پس از يك هفته بلاى سرما گذشت . خورشيد از زير ابرها نمايان ، و هوا درخشان و گرم شد . بهرام طوس را سرزنش كرد و گفت . نگفتمت از اين راه مرو ، و به فرمان شهريار از راه بيابان بگذر نشنيدى و به چنين بلاهاى سخت گرفتار آمديم . هنوز انجام كار نمايان نيست ، و باشد به رنجها و بلاهاى گران تر دچار شويم . از سوى ديگر افراسياب به اميد اين كه راه تاخت و تاز سپاهيان ايران بر توران زمين بسته ماند در مرز كاسه‌رود سدى از هيزم همانند كوهى عظيم برآورده بود . گيو دور از نگاه نگهبانان با پيكان به آن كوه هيمهء آتش درافگند . زبانهء آتش تا سپهر بالا گرفت ، و چنان بود كه تا سه هفته سپاه از آن گذشتن نتوانستند پس از اين مدت دراز راه خويش در پيش گرفتند و به گروگرد رسيدند . مرزدار آن جا پهلوان تژاو بود . او كبوده را كه مردى كارآمد و شايسته بود به جاسوسى فرستاد تا دريابد سپاهيان ايران چندند و سردارشان كيست . چون شب درآمد و هوا تاريك