حكيم ابوالقاسم فردوسى

272

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

شد ، كبوده بر اسب نشست و تا نزديك لشكرگاه ايران پيش رفت . آن شب نگهبان سپاه و طلايه‌دار بهرام بود . چون اسب كبوده نزديك جايگاه بهرام رسيد شيهه كشيد . بهرام دريافت ، و تيرى چنان بر كمربند كبوده زد كه از اسب به زير افتاد ، و زنهار خواست . بهرام گفت : راست بگو براى چه و از سوى كه اين جا آمده‌اى ؟ كبوده گفت : سرورم تژاو است و من چوپان اويم . به خبرگيرى آمده‌ام ، و اگر زينهارم دهى جايش را به تو مىگويم . بهرام به او امان نداد . سرش را بريد . به لشكرگاه آمد ، و خوار ميان سپاهيان افگند . رزم ايرانيان با تژاو از سوى ديگر چون روز بعد خورشيد سرزد و كبوده بازنگشت تژاو دانست كه در بلا افتاده است . غمگين شد ، سپاه آراست ، و جنگ با لشكريان ايران را آماده شد . گيو و بيژن و چند تن از گردان به ميدان شتافتند . دو سپاه در هم آميختند . بسى بر نيامد كه ارژنگ يكى از سركردگان و يلان تژاو و دو بهره از سپاهيانش كشته شدند ، و تژاو گريخت . بيژن از پى او تاخت . چون تژاو نزديك دژ رسيد همسرش اسپنوى كه دختر افراسياب بود خروشان و به تلخى وى را گفت : سپاه و زور و دليريت كجا شد ؟ كه بر من چنين پشت برگاشتى * برين دژ مرا خوار بگذاشتى تژاو دلش بر حال همسرش سوخت و او را دنبال خود بر اسب نشاند . چون مسافتى رو به توران گريختند اسب از سنگينى دو تن از رفتار بازماند . تژاو به همسرش گفت : ترا كسى دشمن نيست ، فرود آى و در گوشه‌اى پنهان بمان ، تا چه پيش آيد ، و خود تازان نزد افراسياب رفت . چون بيژن بدان جايگاه رسيد و اسپنوى را ديد او را پس پشت خويش سوار كرد و شادان به درگاه طوس رفت . از آن پس سپهبد و سپاهيان دژ را ويران كردند . تژاو در حالى كه دو ديده‌اش پر آب بود به افراسياب گفت :