حكيم ابوالقاسم فردوسى
253
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
كىخسرو گفت : براى اين كه سوگند نشكسته باشى گوشش را به خنجر سوراخ كن ، چون از آن خون بر زمين چكد سوگند به جاى آورده باشى . گيو چنين كرد . آن گاه به فرمان كىخسرو اسبى به پيران داد بدين شرط كه سردار ايران دست پيران را ببندد ، و پيران سوگند ياد كند كه بند دستش را جز همسرش گلشهر كسى نگشايد . پيران بدين ، سوگند سخت خورد . آن گاه كىخسرو و فرنگيس وى را نواختند ، دست بسته بر اسب نشاندند و رها كردند تا پيش گلشهر برود . چون افراسياب از شكست خوردن گلباد و نستيهن و سپاهيانش به دست گيو آگاه شد ، دلش از خشم لرزيد و جهان پيش ديدگانش تيره شد . بىدرنگ با سپاهى گران در پى گيو و كىخسرو و فرنگيس روان شد . چون به جايى كه گلباد و نستيهن با گيو نبرد كرده بودند رسيد ، پرسيد كه كى و چگونه گيو از ايران زمين لشكر به اين جا كشيد ؟ مردمان گفتند : او تنها با تورانيان نبرد كرد ، و بسيارى از آنان را به ضرب گرز و تيغ و تير كشت . يافتن افراسياب پيران را به راه شاه توران در شگفت ، و دلش پر درد شد . چون لختى پيشتر آمد به پيران نزديك شد و ديد سر و روى و برش خونين بود . پنداشت بر گيو پيروز شده و از آن پيشاپيش سپاه آمده است و چون ديد كه دستهايش از پس پشت بسته شده از حالش پرسيد . پيران آنچه را روى داده بود بيان كرد و گفت : همى زد همى كُشت گُردان ما * نه انديشه بودش ز مردان ما سرانجام برگشت يك سر سپاه * جز از من نشد كس برش كينهخواه گريزان ز من تاب داده كمند * بينداخت آمد ميانم به بند ز اسب اندر آمد دو دستم ببست * بر افگند بر زين و خود بر نشست مرا داد از اين گونه سوگند سخت * بخوردم چو ديدم كه برگشت بخت كه نگشايد اين دست من هيچ كس * بجز جفت گلشهر در دهر و بس