حكيم ابوالقاسم فردوسى
254
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
افراسياب به شنيدن اين سخنان دل آزار و بيم دهنده چون تندر خروشيد . پيران را به خوارى از پيش خود راند . آن گاه باد در سر افگند ، و از سر غرور و خودكامگى گفت : اگر گيو ابر غرنده يا باد توفنده شود با اين تيغ آهن گذار دمار از او بر مىآورم ، و فرنگيس را به خوارى مىكشم . بارى پيران دردمند و شرمسار راهى ختن شد ، و افراسياب تازان رو سوى جيحون نهاد . گيو و كىخسرو و فرنگيس چون به كرانهء رود رسيدند ، از نگهبانان خواستند كه آنان را با كشتى بدان كرانه رساند . مهتر نگهبانان گفت : بايد زره يا اسب يا پرستار يا ريدكى همچو ماه به ما هديه بدهيد . گيو بر نگهبان برآشفت . هر سه بر اسب نشستند ، بر آب زدند و به ديگر كرانه رسيدند . آن گاه سر و تن بشستند و جهان آفرين را نيايش كردند . ديرى نپاييد كه افراسياب و سپاهيانش به كرانهء رود رسيدند . شاه توران چون كشتيها را بر جاى خود ديد از رودبانان پرسيد كه آن سه چگونه بىكشتى از آب جوشان و خروشان گذشتند ؟ نگهبانان با شگفتى گفتند كه آنان اسب بر آب راندند و خود را به كرانه رساندند . افراسياب به آنان گفت : زود يكى از شما با كشتى به ديگر كرانه برود و بنگرد كه آنان رفتهاند يا خفتهاند تا در پى ايشان بشتابيم . هومان ، شاه توران را از دنبال كردن گيو و كىخسرو و فرنگيس باز داشت و گفت : همانا كه از گاه سير آمدى * كه ايدر به چنگال شير آمدى از اين رود تا چين و ماچين تر است * خور و ماه و كيوان و پروين تر است تو توران نگهدار و تخت بلند * از ايران كنون نيست بيم گزند افراسياب بدين سخن با سپاهيانش از كنارهء جيحون بازگشت . رفتن كيخسرو به اصفهان چون گيو و همراهان به شهر زم رسيدند پيكى به ايران فرستادند .