حكيم ابوالقاسم فردوسى

250

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

ديد . جوان نيز چون نگاهش به گيو افتاد به دل گفت كه او جز گيو نيست كه به جستجوى من آمده است ، و چون نزديك تر شد به او گفت : اى گيو ، به اين جا شاد آمدى . چگونه سپردى برين مرز راه * ز طوس و ز گودرز و كاووس شاه چه دارى خبر ؟ جمله هستند شاد ؟ * همى در دل از خسرو آرند ياد ؟ جهانجوى رستم گو پيل تن * چگونه است دستان و آن انجمن ؟ يافتن گيو كيخسرو را گيو به جوان گفت : چنين مىنمايد كه تو پسر سياوشى . بگو نام گودرز و كشواد و گيو را كه به تو ياد داده است ؟ كىخسرو گفت : مادرم . پدرم به مادرم گفته بود اگر بر من بد رسد كىخسرو مىبالد و به همت خويش دودمان ما را دوباره برمىافرازد . گيو به اين سرزمين مىآيد ، كىخسرو را به ايران مىبرد ، و ايرانيان كين مرا از تورانيان مىگيرند . گيو گفت : از گاه كىقباد خالى به فرزندانش به ميراث رسيده است . اين خال بر بازوى همهء فرزندان و نواده‌ها و نبيرگان اوست ، و بر بازوى من نيز اين خال هست . آن گاه بازوى خويش را برهنه كرد ، و خال را به گيو نشان داد . گيو به ديدن آن نشان بر كىخسرو نماز برد . سپس شادمان به سياوش گرد رفتند . چون اندكى آسودند فرنگيس را نيز همسفر خود كردند ، و هر سه با هم راهى ايران شدند . چون لختى رفتند كسى از گرانجانان رفتن گيو و كىخسرو و فرنگيس را به پيران خبر داد . او پراگنده دل گشت و به خود گفت : چه گويم كنون پيش افراسياب * مرا گشت نزديك او تيره آب چاره‌گرى دو تن از برگزيدگان پهلوانان توران - گلباد و نستيهن - را با سيصد تن در پى آنان فرستاد تا پيش از آن كه كىخسرو و فرنگيس و گيو از آب بگذرند آنان را بگيرند . سواران هنگامى نزديك ايشان رسيدند كه كىخسرو و فرنگيس خوابيده بودند و گيو نگهبانى مىكرد . همين كه سپاهيان توران را ديد تيغ از ميان بركشيد . چون تندر