حكيم ابوالقاسم فردوسى
251
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
خروشيد و تيغ برآهيخت ، بسيارى از آنان را به تيغ و گرز از ميان برداشت . ديگر باقيماندهء تورانيان با دو پهلوان از بيم كشته شدن گريختند ، و پيش پيران بازگشتند . پيران از شكست خوردن آن سيصد مرد سپاهى در برابر يك تن سخت خشمگين شد ، و به گلباد گفت : تو رفتى و نستيهن نامور * سپاهى به كردار شيران نر كنون گيو را ساختى پيل مست * ميان يلان گشته نام تو پست چو زين يابد افراسياب آگهى * بيندازد آن تاج شاهنشهى كه دو پهلوان دلير سوار * ابا لشكرى از در كارزار ز پيش سوارى نمودند پشت * بسى از دليران توران بكشت آن گاه پيران از بسيارى خشم خود با شش هزار مرد سپاهى در پىِ كىخسرو و فرنگيس و گيو شتافت ، و به ياران خود گفت تا رسيدن به آنان نبايد عنان بازگيريد ، و گفت : كه گر گيو و خسرو به ايران شوند * زنان اندر ايران چو شيران شوند نماند بر اين بوم و بر خاك و آب * وزين داغ دل گردد افراسياب سواران شب و روز تاختند تا به كرانهء رودى پهناور رسيدند . آن رود گلزريون ناميده مىشد . در كرانهء برابر ، گيو و كىخسرو خوابيده بودند و فرنگيس با هشيارى نگهبانى مىكرد . فرنگيس همين كه از دور درفش تورانيان را ديد دوان پيش گيو و كىخسرو شتافت . آنان را از خواب برانگيخت و از آمدن تورانيان آگاه كرد . كىخسرو آمادهء كارزار با دشمن شد اما به دو گفت گيو اى شه سرفراز * جهان را به تاج تو آمد نياز پدر پهلوان است و من پهلوان * هميشه بر شاه بسته ميان برادر مرا هست هفتاد و هشت * جهان شد چو نام تو اندر گذشت بسى پهلوان است و شاه اندكى * چه اندك كه پيدا نبينم يكى اگر من شوم كشته ديگر بود * سر تا جور بايد افسر بود و گر تو شوى دور از ايدر تباه * نبينم كسى از در تاج و گاه