حكيم ابوالقاسم فردوسى

247

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

گياه . از هر سويش جويهاى آب روشن روان بود . ترك راهنما به زواره گفت : اين جا نخجيرگاه سياوش بود . شهزاده هر وقت به اين جا مىآمد به خرمى مىنشست و غم از دل بيرون مىكرد . زواره به شنيدن اين سخن و يادآورى روزگاران كهن چنان غمين و بىخويشتن شد كه بر زمين نشست . چون لشكريانش به او پيوستند و وى را چنان دردمند و آشفته حال يافتند ، بر مرد راهنما نفرين كردند و وى را آزردند . زواره از شدت اندوه آب از ديدگان فرو باريد و سوگند سخت خورد تا آن زمان كه از كين افراسياب نپردازد نه نخجير كند و نه قرار و آرام گيرد . سپس نزد تهمتن شتافت ، و از سر خشم گفت : مگر اين سرزمين نيست كه پادشاه زشت‌كارش سياووش دلير را ناكرده گناه كشت . چرا اين مردمان شاد بمانند و كشورشان آبادان باشد . ويران كردن رستم توران زمين را تهمتن به شنيدن اين سخنان چنان خشمگين گشت كه به غارتگرى و ويران كردن توران زمين ، و كشتن تورانيان فرمان داد . چون گروه انبوهى كشته شدند و بسيارى شهرها غارت و به آتش سوخته شد جمعى از مهتران با گهر نزد تهمتن رفتند ، وى را نماز كردند ، و به زارى گفتند : كه بيزار گشتيم از افراسياب * نخواهيم ديدار او را به خواب از آن خون كه او ريخت از بىگناه * كسى را نبُد اندر آن راى و راه چو چيره شدى بىگنه خون مريز * مكن با جهاندار يزدان ستيز نداند كسى كان سپهبد كجاست * درست است يا در دم اژدهاست پيل تن به خويشتن آمد . خشم خويش فرو خورد ، و لشكريان را گفت كه از ويران كردن و غارتگرى و كشتن دست نگهدارند . آن گاه بخردان و بزرگان كارآزموده و بيدار دل نزد وى شدند و گفتند : كاووس اكنون تنها و بىرهنماست . اگر افراسياب از راهى نزديك بر ايران بتازد ، آسان بر آن پير بىسردار دست مىيابد ، و رنج تهمتن در گشودن توران زمين