حكيم ابوالقاسم فردوسى
240
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
احضار كرد . چون برفت افراسياب به او گفت : دائم دلم نگران كودك سياوش است از سويى سزاوار و روا نمىدارم كه نبيرهء فريدون را شبانى بپرورد ، و از سوى ديگر بيم دارم اگر از نژاد و گوهر بلند خويش آگاه گردد بر من بشورد . اگر باور كنم از آنچه بر پدرش گذشته آگاه نمىشود او و من هر دو آسوده خاطر خواهيم زيست . اما چنانچه خوى بدِ پدرش در او نمايان شود بىدرنگ خونش را مىريزم . پيران جواب داد : اى شهريار هوشمند با فرهنگ ، تو خود از همه كس بهتر مىدانى كودكى كه در كوه پرورش يافته و جز شبانان آشنا و همزبان نداشته چه مايه خرد دارد . اگر شاه پيمان بسپارد و سوگند ياد كند بر اين كودك زبون ستم نكند او را به درگاه مىآورم تا خود او را ببيند ، با وى سخن كند ، و دريابد كه گرچه خوبرخ و دلير است اما از هوش و خرد هيچ بهره ندارد و به ديوانگان ماند . افراسياب به يزدان پاك ، پديد آورندهء هستيها و روز روشن و شب تاريك سوگند خورد كه به كىخسرو ستم نكند . پيران زمين ادب بوسيد ، پس آن گاه به نزديك كىخسرو آمد دمان * به رخ ارغوان و به دل شادمان به او گفت : امروز وقتى پيش افراسياب مىروى و با او سخن مىگويى بايد خود را چون ديوانگان نمايى ، و هر چه بپرسد پاسخهاى پريشان بگويى ، چه رهايى تو در آن است . كىخسرو پذيرفت و چون سپهدار تورانيان از او پرسشهايى كرد جوابهاى شوريده و پريشان گفت . چنان كه شاه وى را ديوانه پنداشت و به پيران گفت : اين طفل به هوش و خرد ناقص است . نيك و بدِ كارها ، و كين خواهى پدر نمىداند . او را پيش مادرش بفرست . زر و درم هر چه بايد همراهش كن ، اما بگوى وى را به آموزگار نسپارد . باز گشتن كيخسرو به سياوشگرد پيران چون از پيش افراسياب به جايگاه خويش بازگشت در