حكيم ابوالقاسم فردوسى

239

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

دوش پروردگار يكى بر چاكران و بندگان تو افزود . چنان خوبروست كه از همهء خوبرويان به زيبايى گرو مىبرد . يزدان پاك چنان كرد كه جور و بيداد و بدخواهى از دل افراسياب بيرون شد از ستمى كه بر سياوش كرده بود شرمسار گشت . گفت هم امروز او را به دست شبانان كوه‌نشين بسپار تا از نژاد خويش آگاه نشود هيچ هنر نياموزد ، و خردور بار نيايد . سپردن پيران كيخسرو را به شبانان پيران شادمان شد ، و چون به سراى خود بازگشت شبانان قلو را نزد خويش خواند ، كودك را به ايشان سپرد و گفت او را نيكو نگهداريد ، و هر چه خواهد از او دريغ نداريد . شبانان فرمانبردارى را دست بر دو ديده نهادند ، و پيران دايه‌اى را نيز همراه طفل كرد . چون كىخسرو هفت ساله شد از چوب كمان ، و از روده زه ساخت ، از شاخه تير درست ، و آهنگ نخجير كرد و وقتى ده ساله شد به جنگ گراز و گرگ رفت . شبانان از دليرى و گستاخى او در شكار شير و پلنگ بيمناك شدند ، نزد پيران رفتند و گفتند : او نخست به شكار آهو مىرفت ، و اكنون با همان تير و كمان كه از چوب و روده ساخته به شكار شير و پلنگ مىرود و اگر بر او گزند رسد از چشم ما نبينيد . پيران براى ديدن كىخسرو به كوه رفت . شهزاده به ديدن او پيش دويد و دستش را بوسيد . پيران زمانى دراز وى را در آغوش فشرد . كىخسرو گفت اى پاك دين آزاده ، تو بزرگوارترين و مهربان ترين مردم روزگارى ، از آن كه شبانزاده‌اى را چنين مىنوازى . پيران بر او رحمت آورد و به لطف و دلنوازى گفت : تو شبانزاده نيستى ، نژاده و از گوهر بلندى با تو سخنها دارم كه خواهم گفت . او را بر اسب نشاند ، به ايوان خويش برد ، بر او جامهء خسروانى پوشاند ، اما بيم آن كه افراسياب آن تازه جوان دلير را بيازارد وى را پراگنده دل و نگران مىداشت . آوردن پيران كيخسرو را به پيش افراسياب شبى سپهدار توران يكى از كسانش را نزد پيران فرستاد و وى را