حكيم ابوالقاسم فردوسى
228
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
گفت : به سياوش گرد برو و دامادم را بگو به مهرت دل من بجنبد ز جاى * يكى با فرنگيس خيز ايدر آى نيازست ما را به ديدار تو * بدان پر هنر جان بيدار تو نمىخواهى از شهر خود كه به زيبايى و خرمى و صفا جشنگهى را مانند است بيرون بيايى و ماهى چند با ما باشى ؟ در كوههاى پايتخت من نيز نخجير فراوان است ، با شادى و رامش به اين جا خرام تا روزگارى با هم به سر بريم . باز آمدن گرسيوز به نزد سياوش گرسيوز فتنهساز آرام سوز با دلى پر كين رهسپار سياوشگرد شد . چون نزديك شهر رسيد كسى را نزد سياوش فرستاد و پيغام داد كه به جان و سر شاه توران سپاه * به جان و سر و تاج كاووس شاه كه از بهر من برنخيزى ز گاه * به پيشم پذيره نيايى به راه كه تو زان فزونى به فرهنگ و بخت * به فرّ و نژاد و به تاج و به تخت سياوش گر چه جوان بود هوشمند و نكته انديش بود . وقتى پيغام گرسيوز را از زبان فرستاده شنيد دلش پر انديشه شد ، و به فراست دريافت در اين پيام و كردار رازى است . به خود گفت : نمىدانم گرسيوز در پيشگاه شاه از من چگونه سخن رانده است كه اكنون مصلحت را چنين به گرمى پيش آمده است . وقتى برادر سالار توران نزديك شاهزاده رسيد سياوش از ايوان فرود آمد و به پيشبازش رفت . به مهربانى در آغوشش كشيد ، و از حال شاه پرسيد . گرسيوز پيام افراسياب را به او رساند . سياوش شاد شد ، و چنين داد پاسخ كه با ياد اوى * نگردانم از تيغ پولاد روى من اينك به رفتن كمر بستهام * عنان با عنان تو پيوستهام گرسيوز در دل گفت : اگر سياوش با من باز گردد ، چارهگريها و دروغپردازيهاى من بىحاصل مىماند . بايد تدبيرى به كار برم و كار را به گونهاى سازم كه آمدن را بهانه آورد و نيايد . از اين رو زمانى خاموش