حكيم ابوالقاسم فردوسى
220
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
اين مژده به سياوش رساند . دل شهزاده پر آزرم شد از آنكه شوى دختر او بود . آن گاه پيران به خانه رفت . هزار جامهء زربفت نابريده ، چند طبق پر از زبرجد و پيروزه ، چند جام پر از مشك ، شصت شتروار گستردنى ، پنجاه شتروار جامهء پوشيدنى ، سيصد پرستندهء زرين كلاه ، صد هزار دينار براى نثار ، آماده كرد ، و اين همه را به كاخ فرستاد ، و چون همهء اسباب عروسى آماده شد . بدادند دختر به آيين خويش * چنان چون بود در خور دين خويش بيامد فرنگيس چون ماه نو * به نزديك آن تاجور شاه نو زمين باغ گشت از كران تا كران * ز شادى و آواز رامشگران كشورى دادن افراسياب سياوش را چون يك هفته از اين پيوند گذشت افراسياب پادشاهى قسمتى از توران زمين را تا مرزهاى نزديك درياى چين كه صد فرسنگ درازا و پهناى آن بود به سياوش واگذار كرد و چون يك سال بر اين گونه سپرى شد افراسياب به شهزاده پيغام فرستاد : باشد كه از ماندن پيش من دلگير و ملول شوى ، اگر خواهى به كشور خويش سفر كن در آن سرزمين بس شهرهاى بزرگ و خوش آب و هوا و پر نعمت است . هر جا كه خواهى بمان ، و آسوده زندگى كن . شهزاده شادمان شد . اسباب سفر را هر چه تمام تر آماده كرد . فرنگيس را در عمارى با شكوهى نشاند . پيران نيز با آنان همسفر شد و همه رو به راه نهادند . رفتند تا به ختن زادگاه پيران رسيدند . چون يك ماه در آن شهر به شادخوارى گذراندند شاهزاده سفرش را ادامه داد تا به جايى رسيد كه يك سو آب و دگر سو كوه بود . درختان سرسبز و خرم و جويهاى آب روان بسيار داشت . هوا چنان خوش و طرب انگيز بود كه دل سالخوردگان جوان مىشد . شهزاده به ديدن آن مكان خرم و بهشتآسا