حكيم ابوالقاسم فردوسى
221
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
جانش تازه شد و به پيران گفت : اين جا شهرى بزرگ مىسازم كه در عظمت و زيبايى همتايش در سراسر گيتى نباشد . ساختن سياوش گنگ دژ را چون از آن خرم جاى به شهر بازگشتند شاهزاده اختر گران را نزد خويش خواند و از اختر شناسان بپرسيد شاه * كه گر سازم ايدر يكى جايگاه از او فرّ و بختم به سامان بود * و يا دل ز كرده پشيمان بود اخترگران گفتند : كه ساختن اين شهر براى تو فرخنده نيست . سياوش به شنيدن اين پيش گويى شوم غمگين و دردمند شد ، و بناگاه اشك از ديدگانش سرازير گشت . چون پيران او را چنين شوريده حال ديد به دو گفت پيران كه اى شهريار * چه بودت كه گشتى چنين سوكوار شهزاده گفت : آرزو داشتم به دلخواه خود شهر بزرگى در اين جايگاه خوش و دلپذير بنا كنم دريغ كه سپهر با من سر سازگارى ندارد ، و اختر شناسان خبر دادند كه ساختن اين شهر بر من شوم و بدفرجام است . نبايد مرا شاد بودن بسى * نشيند بر اين جاى ديگر كسى نه من شاد باشم نه فرزند من * نه پر مايه گردى ز پيوند من به هر روى شهزاده با دلى دردمند از سرد مهرى روزگار شهر گنگ دژ را ساخت . سراسر شهر گلشن و ايوان و باغ و كاخ بود . هوايش چنان خوش بود كه نه سرمايش گزنده بود و نه گرمايش دل آزار و رنج رسان . و چون همه پرداخته شد از سنگ سخت و گچ و آهك ديوارى بلند و استوار گرداگردش كشيد كه هيچ منجنيق بدان كارگر نبود . روزى شهزاده به پيران گفت : بر دلم گذشته كه افراسياب به خيره بر من خشم مىگيرد و ناكرده گناه مرا مىكشد . پيران او را دلدارى داد و گفت : بيهوده انديشهء بد در دل راه مده . افراسياب در همهء بلاها پشت و پناه تست من نيز تا زندهام نمىگذارم بادى بر تو بوزد . شهزاده به اندوه