حكيم ابوالقاسم فردوسى

219

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

سياوش گفت : تو مرا چون پدر مهربانى ، و اگر بايد همسرى بجويم جريره را خواهم كه از پشت تست . پيران شادمان شد ، و چون به سراى خود رفت به همسرش گلشهر گفت : برخيز و مجلس بياراى و جريره را به دست آرايشگر بسپار كه نبيرهء كىقباد داماد ما شد . سخن گفتن پيران با سياوش از فرنگيس شهزاده از اين پيوند بس شادمان بود . پس از مدتى روزى پيران به او گفت : مىدانى كه سالار توران ترا از همهء بستگان و ياران خود دوست‌تر مىدارد و دل و جان و هوش و توانش تويى ، و چو با او تو پيوستهء خون شوى * از اين پايه مردم به افزون شوى گر چه جريره همسر تو دختر من است و دلخواه تو و ليكن ترا آن سزاوارتر * كه از دامن شاه جويى گهر دخترش فرنگيس به بالا ز سرو سهى برتر است * ز مشك سيه بر سرش افسر است هنرها و دانش ز ديدار بيش * خرد را پرستار دارد به پيش اگر خواهى فرنگيس را براى تو خواستگارى كنم . سياوش با اشك و آه جواب داد : اكنون كه سرنوشتم اينست از كشورم دور باشم دستان را كه پروردگار من است نبينم ، و از ديدار بهرام و زنگهء شاوران و گيو و شاپور و ديگر بزرگان دور باشم هر چه دانى و خواهى بكن . سخن گفتن پيران باافراسياب پيران پيش افراسياب رفت و گفت از سوى سياوش پيامى آورده‌ام . مرا گفت با شاه توران بگوى * كه من شاد دل گشتم و نامجوى بپرورديم چون پدر در كنار * همى شادى آورد بختم به بار پس پردهء تو يكى دختر است * كه ايوان و تخت مرا در خور است فرنگيس خواند ورا مادرش * شوم شاد اگر باشم اندر خورش سالار توران به هر روى راى پيران را پسنديد . پيران بىدرنگ