حكيم ابوالقاسم فردوسى
216
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
آن گاه از شهر و شهريار پرسيد . در حالى كه با هم به شادى و خرمى سخن مىگفتند از ميان انبوه مردمانى كه در شهرهاى سر راه از بسيارى سرور فرياد شادمانه برمىآوردند گذشتند . در آن وقت شهزاده به ياد آمدش بوم زابلستان * بياراسته تا به كابلستان همان شهر ايرانش آمد به ياد * همى بركشيد از جگر سرد باد از ايران دلش ياد كرد و بسوخت * به كردار آتش رخش برفروخت بىاختيار سرشك از ديدگانش روان شد ، و براى اين كه پيران بر خسته دلى و دل سوختگيش آگاه نشود ، و اشكباريش را ننگرد روى سوى ديگر كرد . اما پيران بر شوريده حاليش وقوف يافت . بدانست كاو را چه آمد به ياد * غمى گشت و دندان به لب برنهاد چنين گفت كاى نامور شهريار * ز شاهان گيتى تويى يادگار سه چيز است با تو كه اندر جهان * كسى را نباشد ز تخم مهان يكى آنكه از تخمهء كىقباد * همى از تو گيرند گويى نژاد و ديگر زبانى بدين راستى * به گفتار نيكو بياراستى سه ديگر كه گويى كه از چهر تو * ببارد همى بر زمين مهر تو سياوش به پاسخ گفت : اى پير پاكيزهء راستگوى ، چنين در دلم افتاده كه اگر با من پيمان دوستدارى ببندى هرگز نمىشكنى . اگر از آمدن به اين جا بر من گزند نمىرسد بگوى تا نگران و شوريده خاطر نباشم ، و اگر بيم خطر هست آگاهم كن تا پيش از آنكه چاره از دست بشود به كشور ديگر روم . پيران گفت : دل بد مدار گر چه افراسياب در سراسر گيتى به بدى شهره شده ، اما نه چنان است . مهربان و پاكيزه خوست . خردور و هوشمند و بلند راى است . به خيره بر كسى نمىتازد و ستم نمىكند . مرا با او به خون خويشى است هم از سران سپاهش هستم و هم رهنمونش . گنج و بندهء فراوان دارم . هم مرا اسب و سليح و كمان و كمند است و هم