حكيم ابوالقاسم فردوسى
217
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
گوسپند بسيار . مرا پيش افراسياب بسى آبروست . اگر پيش ما بمانى هر چه دارم بر قدمت نثار مىكنم ، و ترا از دل و جان مىستايم . دل سياوَش از غم آزاد شد . با هم به خوردن نشستند . پس آن گاه خندان و شادان به راه افتادند و جايى درنگ نكردند . ديدن سياوش افراسياب را چون افراسياب از آمدن سياوَش آگاه شد از ايوان پياده به پيشبازش رفت . شهزاده به ديدنش از اسب فرود آمد و به سوى او دويد . يكدگر را در آغوش گرفتند ، و چشم و سر هم را بوسيدند . افراسياب به سياوش گفت : كنون شهر توران ترا بندهاند * همه دل به مهر تو آگندهاند مرا با تن و جان همه پيش تست * سپهدار پيران به تن خويش تست آنگاه افراسياب دست شهزاده را به مهربانى گرفت ، به كاخ خويش برد و كنار خود بر تخت نشاند . سپس به فرمان سپهدار كاخى با شكوه براى سياوش آراستند . شهزاده به آن جا رفت و آرميد . افراسياب چنان دل به مهر سياوَش بست كه تا وقتى با او بود خواب به چشمانش راه نمىيافت ، و چه شادان يا دژم بود با سياوَش بود . هنر نمودن سياوش پيش افراسياب يك شب افراسياب به سياوَش گفت : فردا پگاه من و تو بايد با هم در ميدان چوگان بازى كنيم . شبگير اين دو با گروهى از سران سپاه و بزرگان به ميدان رفتند . سپهدار توران گلباد و گرسيوز و جهان و پولاد و پيران و نستيهن و هومان را به همبازيگرى و يارى خود برگزيد ، و شيده و اندريمان و ارجاسب و چند تن ديگر را به همبازيگرى شهزاده انتخاب كرد . سياوش حرمتگزارى را گفت : اى سپهدار بزرگ ، من در چوگان باختن نمىتوانم هماورد تو باشم . افراسياب گفت : نه چنان است كه مىگويى بايد در ميدان هنر خويش بنمايى تا كنند آفرين بر تو مردان من * شكفته شود روى خندان من