حكيم ابوالقاسم فردوسى
212
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
خواهند گفت . از سوى ديگر اگر سپاه را چنان كه شاه فرموده به طوس بسپارم و باز گردم از بدخواهى و بدانديشى سودابه هرگز در امان نمىمانم . مشورت سياوش با بهرام و زنگه چون سياوش در كار خويش درماند زنگهء شاوران و بهرام را نزد خويش خواند . آن دو را از آنچه شهريار نوشته بود آگاه كرد ، و به اندوه و درد گفت : پيش شاه روزگار خوشى داشتم . سودابه هوسباز بدسرشت چندان فسونسازى و فريبكارى كرد تا شاه به من بدگمان و سرگردان شد ، و شبستانش برايم زندان گشت . براى نماياندن بىگناهى خويش از خرمن آتشى ، همچند كوه گذشتم و به اميد اين كه از كيد و مكر آن زن بدانديش رهايى يابم پيكار كردن با افراسياب را از ماندن در جوار سودابه آسان تر شمردم . چنان كه مىدانيد و مىبينيد پس از اين كه شهرهاى ايران را از دشمن بازستاندم و گروگان گرفتم افراسياب جوياى آشتى شد . در اين كار با تهمتن و بزرگان سپاه و دانايان راى زدم ، همه مصلحت شمردند . اكنون پادشاه مرا به پيمان شكنى و شكستن سوگند ، و برافروختن آتش جنگ برمىانگيزد و بيم مىدهد اگر سر بگردانم از راستى * فراز آيد از هر سويى كاستى چه بايد همى خيره خون ريختن * چنين كين به دل اندر آويختن و زان پس كه داند كزين كارزار * كرا بر كشد گردشِ روزگار كاش مرا مادر نمىزاد ، و يا چون به دنيا آمدم مرا مىربود . اى نامور زنگه ، تو آن تحفهها را كه گرسيوز آورده برگير گروگانها را همراه كن ، پيش افراسياب برو و به او بگو كه مرا چه پيش آمده است . زنگهء شاوران به شنيدن اين سخنان غم انگيز از زبان و دل شاهزادهء شوريده حال گريست و بر سرزمين هاماوران كه سودابهء بدكنش در آن به دنيا آمده بود و پرورش يافته بود نفرين كرد . بهرام گفت : اى شاهزاده ، اين راى و راه درست نيست . شاه را فرمان ببر و جنگ را آماده شو . سياوش پند او را نپذيرفت و گفت : پس از