حكيم ابوالقاسم فردوسى

213

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

آن همه سوگند و عهد و پيمان استوار چگونه به جنگ بكوشم . اگر با من همدل و همراى نيستيد از شما جدا مىشوم ، و مىروم تا آبشخورم كجا باشد . شما نيز آن كنيد كه خواهيد . سياوش چو پاسخ چنين داد باز * بپژمرد جان دو گردن فراز ز بيم جداييش گريان شدند * چو بر آتش تيز بريان شدند زنگه گفت : غمين مباش ، آن كنيم كه تو فرمايى فداى تو بادا تن و جان ما * چنين باد تا مرگ پيمان ما شاهزاده شادمان شد ، و به زنگهء شاوران گفت : همراهانى چند برگزين ، نزد افراسياب شو ، و بگو مرا چه پيش آمده است . زنگه با سوارانى چند و صد سوار گروگان روانهء سفر شد . چون به در شهر سالار تركان رسيد ديده‌بانان او را ديدند و خبر به افراسياب بردند . سپهدار تركان وى را پذيره شد ، و چون به كاخ او درآمد وى را نواخت و در بر گرفت . زنگه آنچه روى داده بود به سپهدار تركان گفت . افراسياب دژم و خاطر آزرده شد . بىدرنگ پيران را خواند انجمن را خالى كرد ، و از ناسازگارى كاووس و جوانمردى سياوش در پاسدارى سوگند و استوار داشتن پيمان و آمدن زنگه شاوران سخن گفت . بپرسيد كاين را چه درمان كنم * وزين راه جستن چه پيمان كنم پيران گفت : اى سرور ، شنيده‌ام و دريافته‌ام كه ميان مهان كسى به هنر و خرد و ديدار و آهستگى و فرهنگ و راى همتاى سياوش نيست پاسدارى پيمان را ، فرمان پدر نبرد ، و گروگانها را به وى نسپرد . برآشفت و تخت و كلاه و مهترى و پادشاهى را به چيزى نشمرد . كدام جوانمردى از اين بالاتر و والاتر نه نيكو نمايد ز راه خرد * كزين كشور آن نامور بگذرد اگر شاه بيند ز راى بلند * نويسد يكى نامهء پندمند چنان چون نوازند فرزند را * نوازد جوان خردمند را